رهاورد خرد، ترجمه تحف العقول - ابن شعبه حرّاني - الصفحة ٣٥٢ - نامه آن حضرت
(١) امّا خيبر[١] در فاصله سه روز راه از مدينه قرار داشت و از اموال يهود بود كه (مسلمانان) با
[١] خيبر نام محلّى است مشتمل بر دژها و مزارع و نخلستانهاى بسيار در فاصله سه روز راه از مدينه به سوى شام در سمت چپ مسافر( رهسپار به شام) و گويند به زبان يهود به معنى دژ است و ساكنان آن همه يهودى بودند و مشهورترين دژهاى آن هفت دژ بود به نامهاى: ناعم، قموص، كتيبة، نطاة، شق، وطيح و سلالم. پيامبر ٦ آنجا را به سال هفتم به دست على بن ابى طالب ٧ فتح كرد. وى سباع بن عرفطه انصارى را بر مدينه گماشته و دستور فرموده بود جز كسانى كه آهنگ جهاد دارند همراهش از مدينه بيرون نيايند. با اين كيفيت پيامبر ٦ بسيج كرد و عزيمت فرمود تا به خيبر رسيد. كارگران خيبرى كه صبحگاهان با بيل و زنبيل بيرون آمده بودند به او برخوردند و چون او را ديدند( با خود) گفتند: به خدا قسم اينان محمد و سپاه اويند، و به دژهاى خود گريختند. گويند( يهوديان) اموال و خانواده خود را در دژ كتيبه نهادند و ذخاير خود را در دژ ناعم نهفتند و رزمندگان و جنگجويان را در دژ نطاة گرد آوردند. پس چون پيامبر خدا ٦ يقين يافت كه يهوديان سر جنگ دارند اصحاب خويش را موعظه فرمود و اندرز گفت و بر جهاد تشويق و به كسب ثواب ترغيب كرد و نويد داد كه هر كه صبر پيشه كند پيروزى و غنيمت يابد.
آنگاه پيامبر ٦ چند شبانه روز خيبر را در محاصره گرفت. يهوديان از دژهاى خود سپاه اسلام را زير باران تير گرفته بودند و پيامبر ٦ هر روز پرچم را به يكى از اصحاب خود مىسپرد و او را روانه پيكار مىفرمود ولى كسى دژ را نمىگشود و بدون آنكه فتحى نصيبش شود بازمىگشت. آنگاه پيامبر ٦ شب هنگامى فرمود: به خدا سوگند فردا پرچم را به مردى سپارم كه هجوم آورست و گريز نشناسد، خدا و پيامبرش را دوست دارد و خدا و پيامبرش نيز او را دوست دارند، و خداوند اين دژ را به دست او بگشايد. مردم آن شب را مشتاقانه به صبح رساندند و با خويش مىگفتند: فردا پرچم را به كدامين كس خواهد سپرد؟ چون صبح شد، سپيده دمان بر درگاه خيمه پيامبر ٦ گرد آمدند. آنگاه پيامبر ٦ از خيمه خويش به در آمد و فرمود: على بن ابى طالب كجاست؟ عرض شد: از درد چشم نالان است. پيامبر ٦ فرمود: كسى را بفرستيد كه او را بياورد. پس مسلمة بن اكوع نزد او رفت و دستش را گرفت و عصاكش او شد تا او را حضور پيامبر ٦ رساند و او مبتلا به چشم دردى سخت بود و چشمانش را با پارچهاى از برد قطرى بسته بود. پيامبر ٦ سر او را در دامان خويش نهاد و آب دهان مبارك بر دست خود افشاند و بر ديدگان رنجور او كشيد و او از آن بيمارى شفا يافت. سپس پيامبر ٦ زرهى آهنين بدو در پوشاند و شمشيرش، ذو الفقار را بر كمرش بست و پرچم را به او سپرد و به سوى دژ روانهاش كرد و فرمود: برو، كه خدا اين دژ را بر تو بگشايد و تا خداوند بر دست تواش نگشوده باز مگرد.
( على ٧) در آن روز هشت تن از سران يهود از جمله مرحب يهودى را كه در ميان خيبريان كس از او دليرتر نبود بكشت و ديگران به دژ گريختند. بيت:
« على بدان صبحگاه كه شمشير ستبرش را بركشيد، با كشتن مرحب از اسلام پاسدارى كرد» على ٧ يك تنه در خيبر را از جاى بكند و آن را در برابر تيرها سپر خود ساخت و سپس چون پلى بر روى خندقش نهاد تا مسلمانان به دژ در آمدند و بر حصاريان تاختند و آن را تسخير كردند و پيروز شدند. خداوند مال فراوانى به مسلمانان به غنيمت بخشيد كه از آن جمله گنجى نزد كنانة بن ربيع بن ابى الحقيق، يكى از سران يهود خيبر و انباشته از زر و درّ و گوهر بود، و پيامبر خدا ٦ امر فرمود تمام آن اموال را گرد آوردند و پيامبر خدا ٦ با زنان اسيرشان از جمله صفيّه دختر حيى بن اخطب يهودى همسر كنانة بن ربيع به درستى و خوبى رفتار فرمود. و چون آن اموال خيبر تقسيم شد مسلمانان مزه سيرى را چشيدند و به رفاهى رسيدند كه پيش از آن بدان نرسيده بودند تا آنجا كه عبد الله بن عمر گفت:« ما تا وقتى خيبر را فتح كرديم رنگ سيرى نديده بوديم» سپس پيامبر خدا ٦ به يهوديان خيبر دستور فرمود كه با اموال خود به كار پردازند به اين شرط كه نيمى از درآمد آن متعلق به مسلمانان باشد.
پس خيبر براى مسلمانان« فيء»( و غنيمت جنگى) بود، بر خلاف فدك كه ملك خالصه پيامبر خدا ٦ بود زيرا با لشكر كشى به دست نيامده بود.