رهاورد خرد، ترجمه تحف العقول - ابن شعبه حرّاني - الصفحة ٤١٩ - كوتهسخنانى از آن حضرت
نپسندد.
(١) (امام) ٧ به على بن يقطين[١] فرمود: كفّاره خدمتگزارى به سلطان احسان به برادران است.
(٢) و فرمود ٧: هر چه مردم گناهان تازهاى مرتكب شوند كه پيشتر نمىكردند خداوند بلاهاى تازهاى بر آنها وارد كند كه حساب نمىكردند.
(٣) و فرمود ٧: هر گاه پيشوا عادل باشد خود پاداش دارد و بر توست كه سپاسش دارى و هر گاه ستمكار باشد خود گناه دارد و بر توست كه بشكيبى.
(٤) ابو حنيفه[٢] گفت: در روزگار ابى عبد اللَّه صادق ٧ به حج رفتم. چون به مدينه رسيدم
[١] على بن يقطين بن موسى از موالى بنى اسد اصلا از كوفه و ساكن بغداد، از اصحاب( امام) صادق و( امام) كاظم عليهما السّلام بود. شيخ در فهرست گويد:« على بن يقطين رحمه الله، موثقى والارتبه بود كه نزد( حضرت) ابى الحسن[ موسى بن جعفر عليهما السّلام] در طائفه( شيعه) مقامى بزرگ داشت. پدرش يقطين از داعيان برجسته بود. مروان در صدد دستگيرى او بود و او با پسر خود، همين على بن يقطين بگريخت. خدايش رحمت كناد. وى در كوفه به سال ١٢٤ متولد شد و مادرش همراه او و برادرش، عبيد بن يقطين به مدينه گريخت و چون دولت هاشميان به روى كار آمد يقطين از نهانگاه خارج شده و مادر على( دو پسر خود) على و عبيد را باز گرداند. يقطين همچنان در خدمت سفّاح و ابى جعفر منصور بود و با وجود اين اظهار تشيّع مىكرد و قايل به امامت بود و فرزندش نيز چون پدر بود. وى كه خدايش رحمت كناد اموال شرعى را خدمت( حضرت) ابى عبد الله( امام) جعفر صادق مىرساند و جاسوسان اين خبر را به منصور و مهدى گزارش دادند، ولى خداوند گزند آن خليفگان را از او بگرداند. على بن يقطين در مدينة السلام بغداد به سال ١٨٢ در سن ٥٧ سالگى درگذشت و وليعهد، محمد بن رشيد( امين) بر او نماز گزارد، و پدرش پس از وى به سال ١٨٥ وفات يافت. على بن يقطين را كتابهايى است از جمله كتاب ملاحم كه حاوى پرسشهايى از امام صادق ٧ است، و كتاب مناظره شكاكى در خدمت امام. پايان» وفات على بن يقطين در ايّامى اتفاق افتاد كه( حضرت) ابى الحسن ٧ در زندان هارون زندانى بود و پس از درگذشت على بن يقطين چهار سال ديگر در زندان بسر برد. على بن يقطين را نيز مسائلى از حضرت ابى الحسن ٧ است كه از ايشان اجازه خواسته است كه خدمت سلطان را ترك كند ولى امام ٧ به او اجازه نداده و فرموده است« چنين مكن زيرا با وجود تو در اين خدمت ما را( پشتگرمى و) انسى و برادرانت را عزّتى است و باشد كه خداوند به وسيله تو شكستهاى را ترميم كند و آتش گزند مخالفان را از دوستان خويش دور فرمايد. اى على كفّاره( و جبران) خدمتگزاريهاى شما به( سلطان) احسان به برادران خويش است. على بن يقطين به( حضرت) ابى الحسن ٧ ضمانت سپرد كه هر دوستدار( اهل بيت) را كه نزدش آيد گرامى دارد و حضرت ابو الحسن ٧ نيز سه چيز را بر او ضمانت فرمود: هرگز سقف زندان بر سرش سايه نيفكند، دم شمشيرى بر او فرود نيايد و هرگز روى فقر نبيند.
[٢] ابو حنيفه، نعمان بن ثابت زوطى يكى از امامان چهارگانه( عامّه)، جدش از ايرانيان و از موالى تيم اللَّه بن ثعلبه بود كه او را از بردگى آزاد ساخت. ابو حنيفه از ايرانىزادگان به سال ٨٠ ه. در كوفه متولّد شد و پوست فروشى داشت و خز مىفروخت. وى صاحب رأى و قياس و فتاوى معروفى در فقه است و چون نصّى در قرآن و سنّت نمىيافت به قياس عمل مىكرد چنان كه گويند او در امور معاش خود نيز قياس مىكرد و او نخستين كسى در اسلام است كه( در فقه) قياس را بكار بست. وى متّهم به رواشمردن جعل حديث بر موافقت مذهب خويش است و پارهاى او را از مرجيان شمردهاند كه مىگويند معصيت با وجود ايمان زيان ندارد. و گويند چهار صد يا بيش از اين تعداد حديث را از رسول اللَّه ٦ انكار كرده گفت: اگر رسول اللَّه مرا باز مىيافت بسيارى از گفتههايم را مىگرفت.
خطيب در تاريخ بغداد پارهاى از آنها را نقل كرده است و بىاطّلاعى وى را به قواعد عربى بر او عيب شمرده. وى به سال ١٥٠ ه. در گذشت و اتّفاق را به روز وفات او شافعى چشم به جهان گشود. او را در مقبره خيزران در بغداد به خاك سپردند. وى نزد عامّه به« امام اعظم» معروف و مشهور است و شرف الملك، ابو سعد محمد بن منصور خوارزمى مستوفى مملكت سلطان ملكشاه سلجوقى بر گور او بارگاه و گنبدى بنا كرد و مدرسهاى بزرگ در جوار آن براى حنفيان بساخت و گويند كسى كه دستور بناى آن ساختمان را داد الب ارسلان محمد، پدر سلطان ملكشاه بود و امير ابو سعد ياد شده نيابت وى را در اين كار به عهده داشت.
در اخبار آمده است: ابو حنيفه روزى براى شنيدن حديث خدمت امام صادق ٧ رفت و آن حضرت ٧ بر عصايى تكيه فرموده بيرون آمد. ابو حنيفه گفت: اى زاده پيامبر خدا هنوز به چنان سنّى نرسيدهاى كه نيازى به عصا باشد. فرمود: همچنين است ولى اين عصاى پيامبر خدا ٦ است و خواستم از آن تبرّك جويم. ابو حنيفه به سوى عصا جهيد و او را گفت: اى پسر پيامبر خدا ببوسمش؟( امام) ٧ آستين از ساعد خويش بالا زد و گفت: تو دانى كه اين( اشاره به ساعد خود) پوست و موى پيامبر ٦ است، آن را نبوسى و عصا را ببوسى؟!