رهاورد خرد، ترجمه تحف العقول - ابن شعبه حرّاني - الصفحة ٢٢٦ - پاسخ آن حضرت به پرسشهايى كه از او شده و در ضمن خبرى به تفصيل آمده
به پيمان خدا نيك چنگ در نخواهيد زد مگر آنكه كسانى را كه از آن دست برداشتهاند بشناسيد (١) و هرگز قرآن را به درستى چنان كه سزاست، نخواهيد خواند مگر آنكه كسانى را كه تحريفش كردهاند بازدانيد. (٢) پس چون اين همه را دانستيد، بدعت و زورگويى را تشخيص مىدهيد. و دروغ بستن بر خدا و تحريف را مىبينيد و در مىيابيد آنكه سرنگون شد چگونه در افتاد، (و هشيار مىشويد تا) آنان كه خود چيزى نمىدانند شما را به نادانى نكشانند. اين (دريافت) را از شايستگانش در خواهيد كه آنان نور ويژهاى هستند كه (فقط) از ايشان پرتو گرفته شود و پيشوايانى هستند كه بايد از ايشان پيروى كرد. (٣) زندگى بخشى به دانش و مرگ نادانى بدانهاست و هم آنانند كه بردبارى و تحملشان شما را بر جهل (مخالفانشان)[١]، و فرمان منطقشان از كم گوئيشان، و آشكارشان از نهانشان آگاه مىسازد، با حق مخالفت نمىورزند و در آن (با يك ديگر) اختلاف ندارند و از خداوند براى آنان سنّتى بازمانده[٢] و حكم الهى در حقّ آنان روان شده و به راستى، در اين امر تذكار و هشدارى است براى يادآوران و چون آن را شنيديد با خردى عملى و بكاربستن، پايبند آن شويد[٣] و تنها به بازگفتن آن اكتفا نكنيد كه راويان قرآن بسيارند و رعايتكنندگانش اندك، و خداوند مددرسان است.
(٤)
پاسخ آن حضرت به پرسشهايى كه از او شده و در ضمن خبرى به تفصيل آمده
(ما به اندازه نياز پارهاى از آن را نقل كرديم) (٥) معاويه مردى را ناشناس وار فرستاد تا از امير مؤمنان ٧ مسائلى را كه امپراتور روم از (خود) وى پرسيده بود باز پرسد. چون آن مرد به كوفه درآمد و با امير مؤمنان ٧ سخن گفت، حضرتش او را بيگانه تشخيص داد و بازجويى فرمود، و او به حقيقت امر اعتراف كرد.[٤] پس
[١] در متن:« ... اخبركم حلمهم عن جهلهم» حلمشان شما را از جهلشان آگاه مىكند» ولى به سياق عبارت پيداست كه ضمير« جهلهم» به كلمه مقدّر محذوفى از قبيل« مخالفان يا دشمنان» رجوع دارد و معنى آن اينكه: حلمشان شما را به ميزان جهل مخالفانشان آگاه مىسازد. يا عبارت به صورت« عن عدم جهلهم- از عدم جهلشان» بوده و لفظ« عدم» ساقط شده، يا« جهدهم- از كوشش آنان» بوده و به« جهلهم» تصحيف شده است. در الروضة چنين آمده است[ هم عيش العلم و موت الجهل، يخبركم حكمهم عن علمهم و ظاهرهم عن باطنهم- حكمشان شما را از علمشان و آشكارشان از نهانشان آگاه مىكند ...]
[٢] در پارهاى نسخهها به جاى« من اللَّه سنّة»[ ... سبقة- جايزه مسابقهاى] آمده است.
[٣] در روضة الكافى به جاى« و اعقلوه اذا سمعتموه»[ اعقلوا الحق- ملازم و پايبند حق باشيد] آمده است.
[٤] صدوق رحمة الله عليه اين روايت را در خصال با اسناد، از حضرت ابى جعفر ٧، و طبرسى در احتجاج و فتّال نيشابورى در الروضة، هم از آن امام ٧، و راوندى در الخرائج نقل كرده آوردهاند كه گفت: هنگامى كه امير مؤمنان ٧ در ميدان بود و مردمى انبوه، برخى نامستعدّ و برخى آماده پيكار، پيرامونش گرد آمده بودند، مردى نزدش آمد و گفت: سلام بر تو اى امير مؤمنان و رحمت و بركات خداوند. امير مؤمنان( ٧) به دو چشم گشوده( خيره) در او نگريست و سپس فرمود: و بر تو باد سلام و رحمت و بركات خداوند،( امّا) تو كيستى؟ عرض كرد: من مردى از افراد رعيّت و مردم سرزمين تو هستم. فرمود: نه تو از رعاياى من و نه از مردم سرزمين منى و اگر از اين پيش حتّى يك بار هم به من سلام گفته بودى هرگز از ديدهام پنهان نمىماندى و از خاطرم فراموش نمىشدى.
عرض كرد: اى امير مؤمنان مرا امان بده. امير مؤمنان( ٧) فرمود: آيا از لحظهاى كه وارد اين منطقه شدى تا كنون با كسى سخن گفته يا درگيرشدهاى؟ گفت: نه. فرمود: پس بايد از جنگجويان حريف باشى. گفت: آرى، فرمود:
آن گاه كه جنگ بار سنگين خود را فرو نهاده( و جنگجوى خصم فتنهاى نكرده باشد) پروايى نيست. عرضه داشت:
من مردى هستم كه معاويهام ناشناسوار به حضورت فرستاده تا پرسشهايى را كه( امپراتور روم) ابن اصفر، از او كرده است- و به او پيغام داده: اگر تو شايستگى حكومت و جانشينى محمد ٦ را دارى به اين پرسشهاى من پاسخ مىدهى و اگر چنين كنى من سفيرى را همراه با جائزهاى نزدت مىفرستم- ولى معاويه پاسخى نداشت و سخت نگران شد و مرا به خدمت تو گسيل كرد، از تو باز پرسم. امير مؤمنان ٧ فرمود: خداوند پسر( هند) چگرخواره را بكشد ... تا پايان خبر با تفاوتى اندك.