اسرار خاموشان (شرح صحيفه سجاديه) - خلجي، محمد تقي - الصفحة ١٥٠ - ستايش خداوند و سپاسگزارى از نعمتهاى او
نيست «خواجه كى بِه دَرآيد». او با شماست، هر جا كه باشيد؛ (هُوَ مَعَكُمْ ايْنَما كُنْتُمْ).[١] براى همين است كه فرمود:
الْحَمْدُ للَّهِ الذّىِ انادِيِهِ كُلَّما شِئْتُ لِحاجَتى وَ اخْلُوا بِهِ حَيْثُ شِئتُ لِسِرّىِ بِغَيْرِ شَفِيعٍ فَيَقْضى لى حاجَتى.[٢] سپاس و ستايش، خداى راست، كه هر گاه بخواهم، براى برآوردنِ نيازهايم او را مىخوانم، و هر جا كه باشد، براى بازگو كردن رازهايم، بى هيچ واسطه و شفيعى، با او به خلوت مىنشينم.
امير مؤمنان در دعايش مىفرمايد:
الَلَّهُمَّ انْتَ الصّاحِبُ فِى السَّفَر، وَ انْتَ الْخليفَةُ فِى الْاهْلُ وَ لايَجْمَعُهُما غَيْرُكَ.
لِانَّ الْمُسْتَخْلَفَ لايَكُونُ مُسْتَصْحَباً وَ الْمُستَصْحَبَ لايَكُونُ مُسْتَخْلَفَاً.[٣] بار خدايا! در اين سفر، تو همراه منى، و جانشين مرد مسافر در ميان خاندانش نيز تويى. كسى جز تو نمىتواند اين دو نقش را ايفا كند؛ زيرا آنكه جانشين مسافر است، همسفر او نمىتواند بود، و آنكه همسفر اوست، نمىتواند به جاى او بنشيند.
|
اى خدا، اين وصل را هجران مكن |
سرخوشانِ عشق را نالان مكن |
|
|
باغ جان را تازه و سرسبز دار |
قصد اين مستان و اين بستان مكن |
|
|
چون خزان بر شاخ و برگِ دل مزن |
خلق را مسكين و سرگردان مكن |
|
|
بر درختى كآشيانِ مرغ توست |
شاخ مشكن، مرغ را پرّان مكن |
|
|
كعبه اقبال، اين حلقهست و بس |
كعبه امّيد را ويران مكن |
|
|
اين طناب خيمه را بر هم مزن |
خيمه توست آخر اى سلطان، مَكَن |
|
|
نيست در عالم زهجران تلختر |
هر چه خواهى كن، وليكن آن مكن.[٤] |
|
[١] حديد آيه ٤
[٢] مفاتيح الجنان دعاى ابوحمزه ثمالى
[٣] نهج البلاغه خطبه ٤٧
[٤] كليات سمش ص ٧٥٨