اسرار خاموشان (شرح صحيفه سجاديه) - خلجي، محمد تقي - الصفحة ١٨٧ - ستايش خداوند و سپاسگزارى از نعمتهاى او
انتزاعى مىانديشند و در پيچ و خم استدلالها دست و پا مىزنند يا اينكه در آزمايشگاهها با پارهاى از اجزاى سطحى طبيعت سروكار دارند و عارفانِ سالك كه با پالايشِ نفس، به تحوّل باطنى و قلبى دست يافته، به گذر از باطل به سوى حق، و عروج از تنگناى ظلمت به گستره نور مىانديشند، تا با مشاهده مستقيم، به دريافت حقايق نايل گردند، به اين محدوديت، پىبرده، بدان اذعان كنند؛ همچنان كه سيّد و سالار اهل معرفت، به عجز و ناتوانى خود از شناخت درخورِ قياسِ حق تعالى، اذعان نمود و در مقام توصيف خداوند فرمود:
لا احْصى ثَناءً عَلَيكَ انْتَ كما اثْنَيْتَ عَلى نَفْسِكَ. تو را ستايش نمىتوانم كرد. تو آنچنانى كه خود، خويشتن را ستودهاى.
|
جهان، مُتفّق بر الهيّتش |
فرومانده از كُنهِ ماهيتش |
|
|
بشر، ماوراى جلالش نيافت |
بصر، منتهاى جمالش نيافت |
|
|
نه ادراك در كُنه ذاتش رسيد |
نه فكرت به غور صفاتش رسيد |
|
|
توان در بلاغت به سَحْبان[١] رسيد |
نه در كُنه بى چونِ سُبحان رسيد |
|
|
كه خاصان در اين ره، فَرَس راندهاند |
به «لااحْصى» از تگ، فرو ماندهاند.[٢] |
|
اگر چه برخى از مدّعيان معرفت، پا را از حدّ خويش فراتر نهاده، با قطرهاى از زلال معرفت كه در جانشان ريختند، سُكر و مستى بر آن غالب شده و در چنين حالى مشاعرِ طبيعى و حواسّ مادّىشان از كار افتاده و سخنانى را گفتهاند كه براى برخى از اهل تصوّف نيز گويا چنان گران آمده بود كه وى را از فرعون، بدتر دانسته بودند. در حكايات آمده است: روزى جلال الدين مولاناى روم با جمع مريدان، سوار بر اسب، از بازار قونيه مىگذشت. درويشى ندا كرد كه: مولانا! مرا سؤالى است.
گفت: باز گوى تا به جواب آن، همه بهره گيرند. گفت: محمّد ٦ برتر بود يا بايزيد؟
مولانا گفت: اين چه سؤالى است، كه بايزيد، از امّت محمّد ٦ بود و مقام سلطانى از تاج
[١] - سحبان بن زُمَر وائلى، معروف به« سحبانِ وائل»، خطيب مشهور عرب، در فصاحت ضرب المثل بوده است و در سال ٥٤ ق، در گذشته است.
[٢] - بوستان، ص ٣٥