اسرار خاموشان (شرح صحيفه سجاديه) - خلجي، محمد تقي - الصفحة ١٢٩ - زمينههاى شكلگيرى«صحيفه سجاديه»
شاعران نيز در حمايت از اين نظريه، يعنى نظريه «تفويض الهى خلافت به بنى اميّه» و شرح و بسط آن، از هم پيشى جستند و آنان را سزاوارترين و نيرومندترين مردمان در امر خلافت شمردند ... از آن جمله، شعرى است كه «اخطل» براى عبدالملك بن مروان سروده است: «خداوند با شخصيتى برجسته، خلافت را در ميان نهاد، كه نه تهىْ سفره بود و نه تنگدست، و او را به رغم خواست دشمنان و مخالفانِ دروغ پرداز، جايگاه شايستهاى براى خلافت دانست».[١]
و شعر «جرير» براى عبدالملك كه در آن، او را شايسته خلافت مىداند: خداوند، گردنبند خلافت و هدايت را برگردنِ تو آويخت، و براى قضاى الهى هيچ دگرگونىاى نيست. اهل خلافت و كرامت بدان دست يافتند، كه پادشاهى قلمروى فراخ يافته و بخشش، فراوان گشته است.[٢]
عبدالملك، آن گاه كه فهميد بر خلافت او بيعت شده و حكومت بدو رسيده است، قرآنى را كه در سراى خود داشت، فرو پيچيد و گفت: «اين واپسين عهد ميان من و توست» ... و خلافتش چنين آغاز شد! او در خطابهاى مشهور كه به سال ٧٥ هجرى ايراد كرد، به روشنى تمام، سياست خود را چنين بيان داشت: امّا بعد؛ من نه آن خليفه ناتوان (عثمان) هستم و نه آن خليفه نيرنگباز (معاويه) و نه آن خليفه بىخرد (يزيد). هان كه من دردهاى اين امّت را جز به شمشير درمان نكنم، تا آن گاه كه نيزههاى شما به سود من راست گردد. هان! آن تختهبندى كه با آن، دستان عمرو بن سعيد را به گردنش آويختم، هنوز نزد من است. به خدا، هيچ كس آن كار را نكند، مگر آنكه همان تختهبند را بر گردنش زنم. به خدا سوگند، از اين پس، هر كس مرا به تقواى الهى فرا خوانَد، گردنش را همىزنم ...[٣]
وليد بن عبدالملك با شگفتى مىپرسد: «مگر از خليفه هم حساب مىخواهند؟! آن گاه
[١] - خودكامه، ص ٢٥٦
[٢] - همان، ص ٢٥٥- ٢٥٦
[٣] - همان، ص ٢٦٤