روضة الشهداء - کاشفی، ملا حسین - الصفحة ٤٤ - باب اول در ابتلاى جمعى از انبياء عليهم التحيّة و الثناء
مائيم و يك جان در جهان آن هم فداى دوست به
وز هر چه هست اندر جهان، ما را رضاى دوست به
ابليس از هاجر نوميد شده به نزد خليل آمد و گفت اى ابراهيم هزار جان مقدّس قربان كمانابروى اسماعيل مىسزد، تو مىخواهى كه او را چون تير پرتاب با لب خونآلود بر خاك افكنى و شمع تابان اين چراغ ديده نبوّت و روشنى ديده اهل فتوّت را كه هزار مرغ روح مطهر پروانه جمال اويند به تيغ سر بردارى در اين باب تأمّلى كن و در اين كار فكرى فرماى.
باغبانا گر ز سرو خويشتن خواهى بريد
اوّل از بىرونقى جويبار انديشه كن
ابراهيم دانست كه اين سخن شيطان است، تير استعاذه بر كمان لا حول نهاده به جانب او افكند ابليس بدان منزجر نشده گفت: اى ابراهيم خوابى كه تو ديدهاى شيطانى است وگرنه حق سبحانه و تعالى چون كسى را ناحق به قتل فرزند امر كند؟ ابراهيم گفت: تو شيطانى و ترا بر انبياء دست نباشد خواب من رحمانى است و امرى كه دوست فرموده مشتمل بر حكمتهاى پنهانى و من جز فرمانبردارى چاره ندارم. ابليس گفت اى خليل آخر تو را دل مىدهد كه به دست خود چنين فرزندى را هلاك كنى ابراهيم را آتش غضب در اشتعال آمده گفت اى مردود مطرود! در آن دم كه مرا در آتش ناخوش مىافكندند جبرئيل كه به درقه مقربان درگاهست به آزمايش خواست كه عنان توكّل و زمام توسل مرا از طريق توجه به حضرت دوست بگرداند سخن او در دل من اثر نكرد تو كه واپسترين راندگان اين راهى خواهى كه به افروختن آتش سركش فراق فرزند مرا از راه ببرى نتوانى به جلال ذو الجلال كه اگر مرا از مشرق تا مغرب فرزند باشد و فرمان الهى در رسد كه همه را به دست خود بكشى فى الحال آستين بر مالم و همه را تيغ بىدريغ به كشم و هيچ باك ندارم زيرا كه جز رضاى دوست مرادى در دل و خاطر من نيست
در ضمير ما نمىگنجد به غير از دوست كس
هر دو عالم را به دشمن ده كه ما را دوست بس
ابليس خسيس، از وسوسۀ خليل جليل محروم مانده پيش اسماعيل آمد و گفت اى