روضة الشهداء - کاشفی، ملا حسین - الصفحة ٢٣٥ - باب ششم در بيان فضايل و حالات امام حسن (ع) از ولادت تا شهادت
كشيد و ياران در طلب آن نابينا بودند و او جائى پنهان شده بود تا چهارده روز بگذشت و صبح پانزدهم بيرون آمده به راه دمشق مىرفت، از قضا عباس على بن در آن محل متوجّه خانۀ سعد موصلى بود، ديد كه آن كور همان عصا در دست گرفته مىرود چون چشم عبّاس به وى افتاد از خشم بلرزه درآمد و عصا را از دست وى بستد و بر سر و روى وى مىزد، تا پاره پاره گشت پس غلامان را فرمود، تا سرش از تن بازبريدند و آوازۀ قتل آن شقى در موصل افتاد و سعد با برادرزادۀ خود مختار بيامدند و مقدارى هيزم بياوردند و آن كور دل بدبخت را بسوختند و امام باز متوجّه مدينه شد.
و روايتى آن است كه به شام رفت و با والى آنجا سخنان گفت و بر وى حجّتها ثابت كرده بازگشت و به مدينه آمد و همچنان رنجور بود و به خانۀ اسماء آمد و شد نمىكرد. و ديگر باره ايسونيه مقدارى الماس سوده و عقدى جواهر از پيش مروان به نزد اسماء آورد و آتش او را تيزتر گردانيد و گفت يزيد از غم تو رنجور است و پيغام فرستاده كه نواير آرزومندى بر وجهى اشتعال يافته، كه جز به زلال وصال منطفى نشود و موادّ شوق به نوعى به هيجان آمده كه جز به شربت ملاقات تسكين نيابد.
شبها كه درد هجر تو اى ماه مىكشم
تا روز گريه مىكنم و آه مىكشم
زودتر مهم خود بساز و از كار حسن بازپرداز تا نسيم راحت از گلشن عشرت در وزيدن آيد، و صبح مراد از افق آرزو، دميدن گيرد و دولت ملاقات و سعادت مقالات دست دهد.
ادراك وصال تو كه مطلوب من است
بر وفق مراد دل، محصّل گردد
اى اسماء جهد كن، تا از اين الماس مقدارى در آب يا گلاب به وى دهى، كه بىشك از دغدغۀ او بازرهى، اسماء چون درج جواهر ديد و آن كلمات مهرانگيز شوقآميز شنيد در كار خود فريفتهتر گشت، به تدبير قتل آن امير كبير مشغول گرديد اما هر چند مىكوشيد و حيله مىانديشيد فرصت نمىيافت و مجال نمىديد، زيرا كه به جهت وى منظرى ساخته بودند كه شب و روز در آنجا بودى، تا يك بار شب آدينه، بيست و هشتم صفر قدرى الماس برگرفته، روى بدان منظر نهاد و با خود گفت، اگر كسى مرا بيند و