روضة الشهداء - کاشفی، ملا حسین - الصفحة ٣٣١ - باب نهم در رسيدن امام حسين (ع) به كربلا و محاربه شديد او با اعداء
چگونه تيغ كشم در رخ كسى كه رواست
شجاعت و نسب و علم و حلم و فضل و حسب
سزاى قاتل او دوزخست و مىدانم
كه اين چنين عمل آرد خداى را به غضب
ولى چو در نگرم در رى و حكومت آن
همىرود ز دلم خوف نار ذات لهب
آوردهاند كه حمزة بن مغيره، كه خواهرزادۀ عمر سعد بود، چون ديد كه خالش عزم محاربۀ با امام حسين جزم كرده به نزديكى وى آمد، و گفت اى خال تو چرا به حرب با امام حسين مىروى؟ كه يكى از گناهان بزرگست، و مستلزم قطع رحم و موجب اشتهار به غدر و بىوفائى، تو مرتكب چنين امر چرائى؟ عمر سعد گفت: اى فرزند اگر چنين نكنم ايالت و حكومت به من نمىرسد. حمزه گفت: به خدا سوگند كه ترك امارت و خروج از دنيا بهتر از آن است كه نزد خدا روى و خون حسين در گردن تو باشد. پسر سعد در انديشۀ دور و دراز افتاده خواست كه آن عزيمت را فسخ كند، عاقبت حبّ جاه ديدۀ بصيرت او را پوشانيده، در چاه افتاده و با پنج هزار سوار و پياده روى به كربلا نهاد، و در برابر امام حسين «عليه السلام» فرود آمده، كس به او فرستاد كه سبب آمدن تو به اين ولايت چيست؟
امام حسين عليه السلام در جواب فرمود، كه تو و اقران تو، به من مكتوبها نوشتيد متعاقب رسولان فرستاديد در التماس قدوم من مبالغه از حد گذرانيديد، من به كلمات واهيۀ شما روى به راه آوردم، و شما نقض پيمان كرده، پسر عمّم را يارى نداديد تا به زارى كشته شد. و حالا هم من مىخواهم كه بازگردم، اگر كسى مانع من نشود.
عمر سعد از اين جواب خوش دل شد و گفت شايد كه ميان حسين و پسر زياد به صلح برگذرد و امام حسين بازگردد و به حرب احتياج نيفتد، پس مكتوبى به ابن زياد نوشت و از ملتمس امام حسين او را آگاهى داد. ابن زياد در جواب نوشت كه بيعت يزيد بر حسين عرض كن. اگر قبول كند بر من اعلام نماى و الاّ منتظر فرمان من باش. عمر سعد