روضة الشهداء - کاشفی، ملا حسین - الصفحة ٢٢٠ - باب پنجم در بعضى از اخبار و حالات على (ع) از ولادت تا هنگام شهادت
روضهاش دفن كردند.
و أشهر روايات آنست كه سنّ شريف امير در آن وقت به شصت رسيده بود، و از اين زياد و كم نيز گفتهاند. امّا روز ديگر حضرت امام حسن عليه السلام در مسجد كوفه به منبر برآمد و خطبهاى بليغ ادا نمود و گفت: اى مردمان هر كه مرا داند، داند و هر كه نداند، بداند كه «انا ابن البشير النذير» منم پسر پيغمبر بشارت دهنده و بيمكننده، يعنى حضرت محمد مصطفى (صلى اللّه عليه و آله) و من فرزند على مرتضىام و مادرم فاطمه زهرا است، جدّم شما را به راه راست دعوت مىكرد. پدرم شما را به دين خدا مىخواند. و من نيز شما را به همان مىخوانم. پس عبد اللّه بن عبّاس (رضى اللّه عنه) برخاست و گفت: اى مردمان اين مرد پسر پيغمبر شما و فرزند امام و راهبر شماست، با وى بيعت كنيد و به امامت وى اقرار دهيد و عهد كنيد كه از وى برنگرديد. مردمان همه گفتند «سمعنا و أطعنا» شنوديم و فرمان مىبريم پس دست بدادند و بر حضرت امام حسن (عليه السلام) بيعت كردند. آنگاه فرستادند تا ابن ملجم را از زندان بياوردند و در پيش منبرش بداشتند، آنگه فرمود: كه اى بدبختترين امّت، اين چه بود كه كردى و رخنه در دين افكندى؟ ابن ملجم سر برآورد، كه اى حسن-(رفتنى رفت و بودنى هم بود) -آه و ناله كنون ندارد سود-مرا مكش تا حاكم شام را كه دشمن پدر تو بوده و حالا دشمن تست بكشم، امام حسن او را به سخن نگذاشت و شمشير بكشيد و نوك شمشير به سينۀ وى فرو برد و فرا پيش خودش كشيد و ضربتى بر گردن وى زد كه سرش ده قدم دور افتاد. پس مردمان وى را از مسجد بيرون برده در ميان بوريا پيچيدند و آتش در وى زدند تا به سوخت. شاهزادگان به تعزيت مشغول گشتند و مردمان مىآمدند و اهل بيت را تعزيت مىگفتند.
زين مصيبت جاى آن دارد كه چشم آفتاب
دامن گردون ز اشك گرم آلايد به خون
ليك با حكم قضا، جان را چو مىافتد رجوع
مرجع دل نيست جز إنّا اليه راجعون