روضة الشهداء - کاشفی، ملا حسین - الصفحة ٢٨٨ - باب هشتم در شهادت مسلم بن عقيل بن أبي طالب و بعضى از فرزندان او
محمّد اشعث پيغام داد كه: ترا با سيصد كس فرستادهام تا يك شخص را گرفته پيش من آرى، اين چه عجز و ضعف است كه تو دارى؟ مسلم اگر چه مردى دلير است آخر يك كس بيش نيست. ابن اشعث جواب فرستاد كه تو را تصوّر آنست كه مرا به گرفتن حلاجى يا جولاهى فرستادهاى؟ و اللّه كه مرا به جنگ شير ژيان و ببر دمان روان كردهاى. اين دلاوريست كه به حسام انتقام خون مبارزان بر خاك هلاك مىريزد و صفدرى است كه به ضرب خنجر خاك معركه را با مغز دليران برمىآميزد.
چو بر جوشد از خشم چون تند ميغ
ز آب آتش انگيزد از برق تيغ
عبيد اللّه خبر فرستاد، كه او را امان ده، به نزديك من رسان كه جز به امان بر مسلم دست نتوان يافت و چون حديث امام مسلم به ابن اشعث رسيد. با مسلم خطاب كرد، كه اى مسلم خود را در مهلكه ميفكن و دست از شمشير بازدار و به نزد من آى، كه امير تو را امان داده است. مسلم گفت: مرا به امان شما احتياج نيست، چون قول شما را اعتماد نشايد و از كوفيان وفا نيايد.
نديدم من از هيچ كوفى، وفا
ز كوفى نيايد به غير از جفا
اين بگفت و بار ديگر بر ايشان حمله كرد و چند كس را مجروح و مقتول ساخت، لشكريان درماندند و بعضى پياده شده به بامها برآمدند و سنگ به جانب مسلم انداختن گرفتند و تن نازنين او را به سنگ كوفته و مجروح گردانيدند. و او با خود مىگفت: اى نفس، مرگ را آماده باش، كه مردانه در دفع اعدا كوشيدن، و شربت هلاك نوشيدن، و خلعت شهادت پوشيدن، دولتى است جاويدى و سعادتى است أبدى.
چون شهيد راه او در هر دو عالم سرخ روست
خوش دمى باشد كه ما را كشته زين ميدان برند
ناگاه حرامزادهاى سنگى بينداخت، بر پيشانى مسلم آمد و خون بر روى مباركش دويد. خون جگرم ز ديده بر رخ پالود رخساره كجا برم چنين خونآلود
پس روى به جانب مكّه كرد و گفت يا بن رسول اللّه! خبر دارى كه با پسر عمّت چه مىرود؟ اما من در راه حق، از اينها باك ندارم.