روضة الشهداء - کاشفی، ملا حسین - الصفحة ٧١ - باب اول در ابتلاى جمعى از انبياء عليهم التحيّة و الثناء
گر مرد ملامتى، در اين كوى در آ
اين كوى ملامت است و ميدان بلا
القصّه چون زبان مردم در عرض زليخا دراز شد و از هر جانبى در ملامت به روى او بازشد آهنگرى را بخواند و گفت بند گران بساز و سلسلۀ محكم ترتيب كن تا بر دست و پاى اين غلام عبرى نهم و روزى چندش در زندان گوشمال دهم آهنگر كه نظر بر دست و پاى يوسف افتاد گفت اى زليخا او خردست طاقت بند گران ندارد و زليخا بانگ بر او زد كه تو بر او رحم مىكنى و بر زندانيان رحم نيست، آهنگر بند و زنجير ترتيب داد و بر دست و پاى يوسف نهاد زليخا فرمود كه او را با بند و سلسله بر ستورى نشانند و در بازار مصر به گردانند و منادى كنند كه هر كه در حرم عزيز خيانت كند سزاى او اين است و خود جامۀ مجهول پوشيده بيامد و بر سر راه او بايستاد تا چه خواهد گفت؟ پس يوسف را بر مركب سوار كردند و دست بر گردن بسته و بند گران بر پاى نهادند يوسف بناليد كه الهى تو از سرّ حالم آگاهى از غم پدر بناله و فغانم و از جفاى برادران در غربت سرگردانم و به سر و پا گرفتار بند و زندان جز استغاثه به حضرت تو، هيچ چاره ديگر نميدانم
شكسته حال و دل آزرده و پريشانم
بزرگوار خدايا اسير و حيرانم
تو چارهساز كه من چارهاى نمىدانم
تو يار باش كه يارى ز كس نمىبينم
به فضل خويش كه نوميد وامگردانم
به بارگاه تو آوردهام، رخ اميد
جبرئيل آمد كه اى يوسف غم مخور كه سلسله، بند است و شيران را به گردن زيور است زنهار كه از تنگناى حبس انديشه نكنى و از جفاى قيد اندوه نخورى كه نزول در زواياى سجن موجب طراوت رياحين رياض دولت خواهد بود چه گل احمر در تنگناى غنچه نكهت جانپرور كسب مىكند و مشك أذفر از به بستگى نافۀ شمامه عطرگستر مىيابد.
مىفزايد رتبه عزّ و شرف
تنگناى گوشه زندان ترا
پرورش يابد به زندان صدف
قيمت گوهر از آن باشد كه او
امّا اى يوسف زليخا آمده است و به رهگذر تو نشسته تا نظاره كند كه تو چگونه جزع