روضة الشهداء - کاشفی، ملا حسین - الصفحة ٢٦٥ - باب هفتم در مناقب و فضايل امام حسين (ع) از ولادت تا شهادت
بعد از وفاتش سخن بيعت را به سمع قبول و اجابت شنيد. دوّم آنكه عبد اللّه بن زبير زنى داشت كه در آن عصر به حسن و جمال او نشان نمىدادند و خبر خوبى او به يزيد رسيده، ناديده دلش بسته محبّت او شد. و پيوسته با خيال او به زبان حال مىگفتند:
به خبر عاشق جمال توايم
لا جرم طالب وصال توايم
القصّه أنواع حيلهها ساختند و تدبيرها پرداختند تا ابن زبير آن زن را بىجهتى طلاق داد، و يزيد از شام وكالتنامه به أبو موسى اشعرى فرستاد، كه مطلّقۀ ابن زبير را براى وى بخواهد، ابو موسى روزى كه به حكم وكالت يزيد به سوى آن خاتون مىرفت در راه عبد اللّه بن عمر به وى رسيد پرسيد كه كجا مىروى؟ گفت به سوى مطلّقه ابن زبير مىروم تا او را خواستگارى كنم و در خطبۀ او وكالتى و اصالتى دارم، ندانم تا كدام را قبول خواهد كرد، عبد اللّه پرسيد كه وكالت از آن كيست و معنى اصالت چيست؟ گفت اصالت از آن من اگر قبول كند و وكالت از آن يزيد، اگر به پسندد و راضى شود. عبد اللّه گفت به وكالت من هم سخن گوى، و اگر قبول افتد به عقد من درآر، گفت چنين كنم، و در راه امام حسين (عليه السلام) به ابو موسى رسيد و بر صورت حال اطّلاع يافته فرمود كه من هم تو را وكالت مىدهم تا به جهت من عقد كنى. القصّه ابو موسى نزد آن زن آمد و بعد از رسم تحيّت و پرسش سخنان به طريق رمز و كنايت در ميان آورد، خاتون فرمود كه كنايت را بگذار و مهمّى را كه دارى صريح در ميان آر. ابو موسى پرده از روى كار برداشته گفت چهار كس بر تو راغبند و من آمدهام تا هر كدام كه پسندى و رضا دهى تو را به عقد او درآرم، پرسيد كه اين چهار كس كيانند؟ گفت اوّل من اگر قبول كنى، دوم يزيد سوم عبد اللّه بن عمر چهارم حسين بن على، خاتون گفت من زن جوانم و مال بسيار دارم و تو مرد پيرى و سالخورده و من جوان نو رسيده ميان ما مناسبتى نيست، تو پاى طمع از ميان بيرون نه، و بىغرض شو تا با تو مشاورت كنم، ابو موسى گفت كه: آنچه دربارۀ من گفتى راست گفتى و من اين سودا از سر بيرون كردم و از اين خيال درگذشتم. تشريف وصال تو به اندازۀ من نيست*زن گفت: اين زمان مرا راهى نماى و بگوى، كه از اين سه كس كدام سزاوارترند؟ ابو موسى گفت من عواقب امور ايشان با تو بگويم هر كه