روضة الشهداء - کاشفی، ملا حسین - الصفحة ٢٨٥ - باب هشتم در شهادت مسلم بن عقيل بن أبي طالب و بعضى از فرزندان او
مسلم بازپس نگريست، جمعى سواران ديد كه از عقب او مىآيند فى الحال از اسب فرود آمد و بانگ بر اسب زد اسب بر شارع بازار روان شد، ناگاه مسلم روى به محله نهاد و گمان مىبرد كه از آنجا راه بيرون مىرود، آن كوچه خود پيش بسته بود مسلم بدان كوچه درون رفت مسجد ويرانى ديد. بدان مسجد درآمد و در گوشهاى بنشست، اما چون نعمان پى اسب برگرفت و مىرفت، تا به محلۀ حلاّجان اسب را بازيافت و از سوار هيچ اثر، پيدا نبود، حاجب خيره فرو مانده، اسب را گرفته بازگشت و پيش پسر زياد آمده، صورت حال بازنمود. ابن زياد به فرمود تا دروازهها را مضبوط كردند و در محلهها منادى زدند، كه هر كه خبر مسلم يا سر مسلم را بياورد، او را از مال دنيا توانگر گردانم، مردم در تكاپوى وى افتادند و قدم در راه جست و جوى نهادند و مسلم در آن مسجد ويرانه گرسنه و تشنه بود، تا شب درآمد قدم از مسجد بيرون نهاد و نمىدانست كه كجا مىرود؟ و با خود مىگفت اى دريغ! كه در ميان دشمنان گرفتارم و از ميان ملازمان امام حسين بر كنار، نه محرمى كه با او زمانى غم دل بگذارم و نه همدمى كه راز سينه و غم ديرينه با او در ميان آرم، نه پيكى دارم كه نامۀ سوزناك دردآميز من به امام حسين رساند، نه يارى كه پيغام غمزداى محنتانگيز من به بارگاه ولايت پناه آن حضرت معروض گرداند.
نه قاصدى كه پيامى به نزد يار برد
نه محرمى كه سلامى بدان ديار برد
فتادهايم به شهر غريب و يارى نيست
كه قصهاى ز غريبى به شهريار برد
مسلم سرگشته و حيران در آن محله مىرفت، ناگاه بدر سرائى رسيد پيرزنى ديد، آنجا نشسته تسبيحى در دست مىگرداند و كلمۀ ذكر الهى بر زبان مىگذراند و نام آن زن «طوعه» بود، مسلم گفت يا امة اللّه هيچ توانى كه مرا شربت آبى دهى؟ تا حق تعالى تو را از تشنگى قيامت نگاهدارد. كه من به غايت سوختۀ دل و تشنه جگرم، طوعه به طوع و رغبت جواب داد، كه چرا نتوانم و فى الحال به رفت و كوزهاى آب خنك ساخته بياورد و مسلم آب بياشاميد و همانجا به نشست، كه كوفته و مانده بوده و ديگر انديشه كرد كه چندين هزار كس او را مىجويند، مبادا كه در دست كسى گرفتار گردد، اما چون مسلم به نشست، پيرزن گفت شهرى است پرآشوب، برخيز و به وثاقى كه پيش از اين مىبودهاى