روضة الشهداء - کاشفی، ملا حسین - الصفحة ٣٦٦ - باب نهم در رسيدن امام حسين (ع) به كربلا و محاربه شديد او با اعداء
بود وهب به يك حمله او را در ربوده بر زمين افكند چنانچه استخوانهايش در هم شكست. غريو از هر دو لشكر برآمد و برابر او ديگر هيچ مبارز نيامد وهب مركب را نهيب داده، روى به قلب لشكر دشمن آورد و از چپ و راست مىتاخت و مرد و مركب را به نوك نيزه بر خاك معركه مىانداخت، تا نيزۀ آن سعادتمند پاره پاره شد دست به زد و تيغ نيلوفرفام از نيام انتقام كشيده، دست و بازو بگشاد
به هر جا كه خود و سپر يافتى
به شمشير برنده بشكافتى
فلك با هزار ديده در ميدان دارى او خيره مىماند، و ملك به هزار زبان بر تيغگذارى او آفرين مىخواند. القصّه لشكر مخالف، از جنگ او به تنگ آمدند عمر سعد بانگ بر سپاه خود زد تا گرد وى فرو گرفتند و ضرب و طعن به جانب وى روان كردند يكى تيرى بر مركب وى زد. وهب پياده بماند، و آخر دست و پاى او نيز از كار برفت و بر زمين افتاد و سر شريفش ببريدند و در پيش لشكر امام حسين انداختند. مادرش برجست و سر پسر برگرفته، روى به روى او مىنهاد، و مىگفت: «أحسنت» نيكو كردى اى جان مادر! و اى حلالزادۀ مادر اكنون رضاى تمام من تو را حاصل شد، و به شهداى راه خدا واصل گشتى. پس آن سر را بياورد و در كنار عروس نهاد عروس ميلى برداشت و بدان خونآلوده ساخته در چشم كشيد و آهى از ميان جان برآورد و هجوم خيل اجل جان و جهان را بر سر آورد، و جان بر سر و دست به سوى شوهر پيوست. «رضوان اللّه عليهما» و روايتى ضعيف هست كه آن ضعيفه روى به ميدان نهاد و خود را در خون شوهر مىگردانيد و خاك و خون او را در روى مىماليد ناگاه شمر را نظر بر وى افتاد و غلامى را گفت تا عمودى بر سر وى زد و آن زن هلاك شد و نقلى ديگر آن است كه مادرش سر پسر برداشت و به معركه آمده بر سينۀ كشندۀ پسر زد و او را بكشت. و چوب خيمه برداشت و سه كس را به قتل رسانيد و امام حسين «عليه السلام» او را آواز داده بازگردانيد و او اعتذار نموده گفت اى فرزند رسول خداى! مرا معذور دار كه در فراق داماد و عروس سوخته بودم. نور الائمه آورده، كه پيرزن مىگفت كه وا ويلاه! روز جوانى كجا است تا من بازنمايم كه انتقام خون پسر چون بايد خواست.