روضة الشهداء - کاشفی، ملا حسین - الصفحة ٢٣٣ - باب ششم در بيان فضايل و حالات امام حسن (ع) از ولادت تا شهادت
موافقت كن، اسماء خرماى به زهر ناآلوده مىخورد و امام ملاحظه نانموده از هر دو نوع تناول مىفرمود، تا هفت خرماى زهرآلود نوش فرمود و دل مباركش به هم برآمده دست از آن باز كشيد و به خانۀ برادر آمد و باز آن شب تا به روز فرياد مىكرد و چون روز روشن شد ديگر باره به سر روضۀ مطهّره رفت.
پادشاها درگهت دار الشّفاى رحمتست
دردمندانيم و اينجا بهر درمان آمديم
ديگر بار به بركت روحانيّت جدّ بزرگوار خود «صلوات اللّه و سلامه عليه» شفا يافت و بازگشته به خانۀ اسماء آمد و گفت: اى جعده از ديروز كه در خانۀ تو آن رطب خوردهام در خود حالهاى عجيب مشاهده مىكنم، اسماء به هم برآمد و گفت اى سيّد من سر طبق پوشيده بودم و با شما نيز در خوردن مشاركت مىنمودم ندانم تا حال چيست، امام خشم آلوده برخاست و از آن خانه بيرون آمد و به لسان حال مىگفت:
بس ناخوش و تيره روزگارى دارم
بس درهم و بسته كار و بارى دارم
غرقه شدهام ميان گرداب بلا
با آنكه من از جهان كنارى دارم
پس برادران را طلبيد و گفت: اى عزيزان دو سالست تا من در اين شهرم يك روز تندرست نبودهام، و حالا مىخواهم كه دو سه روزى به موصل روم و آب و هوا را تبديل كنم، باشد كه صحّتى روى نمايد و چند وقتى دلم از كيد اعدا بازرسته بياسايد، پس با ابن عباس «رضى اللّه عنه» و جمعى از خواص خدم خود روى به موصل نهاد، اما چون اهل شام خبر وصول آن جناب به موصل شنيدند اولياء مبتهج و نازان، و اعدا محزون و گدازان گشتند. آوردهاند كه: در دمشق نابينائى بود به غايت دشمن اهل بيت چون شنيد كه امام حسن به موصل آمده با خود گفت كه اين دشمن و دشمن زادۀ من است، و من جز به قتل وى راضى نيستم و كسى به من گمان فتنه نمىبرد هيچ به از آن نيست كه به موصل روم و با او طرح دوستى افكنم و در وقت فرصت كارى كه مقدور من باشد بكنم، پس سنان عصائى كه داشت بفرمود تا به زهر آب دادند و برداشته روى به موصل نهاد و چون برسيد به مسجدى آمد كه امام حسن آنجا نماز مىگزارد، و اظهار خلوص عقيدت كرده هر روز آمدى و در عقب امام حسن نماز گزاردى و حديث وى