روضة الشهداء - کاشفی، ملا حسین - الصفحة ٤٦٨ - باب دهم در وقايعى كه به اهل بيت عصمت (ع) بعد از واقعۀ كربلا پيش آمده است
أهل بيت ايشانند. زرير گفت: اين جماعت مسلمان بودند يا مشرك؟ گفت نى، مسلمان بودهاند. اما اهل بغىاند بر امام زمان بيرون آمدهاند پرسيد كه سبب بيرون آمدن ايشان بر يزيد چه بوده؟
گفت: مهتر ايشان مىگفته كه من به امامت سزاوارترم از يزيد، كه پدر و برادرم امام بودهاند. زرير گفت: پدر و برادر مهتر ايشان كه بوده؟ گفت ابو تراب كه نام وى علىّ بن أبي طالب است و برادرش حسن كه با پدر يزيد صلح كرد پرسيد كه او چه نام داشت؟ گفت: حسين گفت مادر اين دو برادر كه بود؟ گفت: دختر پيغمبر ما كه او را فاطمۀ زهرا گفتندى، زرير كه اين سخن بشنيد دود از دلش برآمده روى به جانب هودجها روان شد، چون به رسيد چشمش بر امام زين العابدين «عليه السلام» افتاد گريان گشت. امام پرسيد: كه اى جوان چه كسى؟ گفت مردى غريبم. فرمود: كه همۀ مردم شهر خندانند تو چرا گريانى؟ گفت: از آنكه من شما را مىشناسم و اى كاشكى هرگز بدين شهر نيامدمى، تا اين حال مشاهده نكردمى، دريغا! كه از قبيله خود دورم و در غربت بيچاره و مهجور و از غم شما اندوهناك و رنجورم و اگر نه كارى كردمى با دشمنان كه اثر آن بر صحيفه دوران بماندى.
چه كنم چه چاره سازم كه اسير و دردمندم
به كجا روم چه گويم كه غريب و مستمندم
سر گريه دارم اكنون، لب خنده گشته بسته
به هزار غم بگريم، به چه خوشدلى بخندم
امام زين العابدين «عليه السلام» بگريست و گفت: اى جوانمرد از تو بوى آشنائى ميشنوم. حق سبحانه تو را جزاى خير دهاد! زرير گفت: اى مخدوم زاده، مرا كارى فرماى و آرزوئى كه در خاطر مبارك هست بازنماى، تا آنچه توانم شرف خدمت به جاى آرم. به هر چه حكم كنى چاكرم و خدمتكار. امام زين العابدين «عليه السلام» فرمود: كه اى جوانمرد آن كس كه سر پدرم دارد بفرماى، تا از پهلوى شتران پيشتر رود تا مردم به نظارۀ آن مشغول شوند و عورات ما، در حجاب بمانند. زرير رفت و پنجاه دينار بدان كس بداد كه سر امام حسين «عليه السلام» داشت، تا اسب پيشتر راند و مردمان به تماشاى آن از حوالى شتران دور شدند.