روضة الشهداء - کاشفی، ملا حسین - الصفحة ٢٠٩ - باب پنجم در بعضى از اخبار و حالات على (ع) از ولادت تا هنگام شهادت
بايستادم و كمر به قتل او بربستم، و اگر به يك ضربت كه به او زنم از من راضى شوى زود اين مهمّ را كفايت كنم، قطامه گفت: روا باشد، و من نيز جماعتى را طلب كنم كه در اين كار تو را يار و مدد كار باشند، و من بدين مقدار راضى شدم، اكنون شمشير خود بدين سخن نزديك من بنه، تا از سر شرط در نگذرى، و زود بازآئى، ابن ملجم شمشير خود را بدو داد، و روى به خدمت امير نهاد، و در آن محل أهل كوفه به استقبال رفته بودند، و حضرت أمير به كوفه درآمده بود، مردمان تهنيت مىگفتند و مبارك باد مىكردند.
للّه الحمد كه مقصود ز در بازآمد
مردم چشم جهان بين ز سفر بازآمد
للّه الحمد كه از وصل مسيحا نفسى
به تن خسته دلان جان دگر بازآمد
امير المؤمنين مىراند، تا به در مسجد كوفه رسيد عنان مركب باز كشيد و پاى از ركاب بيرون كرده پياده شد و قدم مبارك در مسجد نهاد، و دو ركعت نماز تحيّت مسجد أدا فرمود، و فرزندان أمير و محبّان و أشراف و اعيان كوفه همه آنجا حاضر بودند، مرتضى على (عليه السلام) به بالاى منبر برآمد، و خطبهاى مشتمل بر حمد الهى و نعت حضرت رسالت پناهى خواند، و مردمان را از عقوبت ربّانى به ترسانيد، و به مثوبت جاودانى اميدوار گردانيد، پس بر جانب راست منبر نگاه كرد امام حسن را ديد نشسته، گفت: «يا بنى كم مضى من شهرنا هذا» از اين ماه ما چند روز گذشته است؟ و آن ماه مبارك رمضان بود، شاهزاده فرمود: كه سيزده روز يا امير المؤمنين، پس به جانب چپ منبر نگريست حسين حاضر بود، فرمود: «يا بنىّ كم بقى من شهرنا هذا؟» از اين ماه چند روز مانده است؟ گفت: هفده روز يا امير المؤمنين، پس على دست به محاسن مبارك خود فرود آورد، و گفت: در اين ماه محاسن مرا از خون سر من خضاب كند بدبختترين اين امّت، و بيتى چند أدا فرمود، كه مضمونش اين است: قتل من مىخواهد نامرادى از قبيلۀ مراد، و من به وى نيكوئى خواهم كرد.
آوردهاند: كه چون اين سخن به سمع ابن ملجم رسيد هيبتى عظيم به وى غلبه كرد بيامد و در پيش امير بايستاد، و گفت: پناه مىبرم به خداى يا امير المؤمنين! از آنچه بر من گمان مىبرى، و از تو درخواست مىكنم كه بفرمائى تا دستهاى مرا قطع كنند يا مرا به