روضة الشهداء - کاشفی، ملا حسین - الصفحة ٤١٠ - باب نهم در رسيدن امام حسين (ع) به كربلا و محاربه شديد او با اعداء
كرده در ايشان نگريست و تبسّمى فرموده، جان به جان آفرين تسليم كرد «رضوان اللّه عليه» و خروش از بارگاه امامت برآمد مخدّرات اهل بيت، به ناله درآمدند. مادر قاسم مىگفت: اى مظلوم مادر، دريغ از ماه رخسارت كه بر سپهر شباب رشك آفتاب عالمتاب بود پيش از آنكه عرصۀ جهان را به اشعّۀ ظهور روشن سازد به محاق فراق مبتلا گشت و افسوس از چشمۀ حيات فايض البركاتت كه منبع رشحات جود و جلال بود قبل از آنكه متعطشان به وادى شوق را سيراب گرداند، به خاشاك هلاك مكدّر شد.
دريغا كه پژمرده شد ناگهانى
گل باغ دولت به روز جوانى
اى قاسم ديده باز كن! و دختر عمّت را ببين! اى قاسم حسرت نودامادى در دلت بماند.
با حسرت از اين جهان فانى رفتى
ناخورده برى، ز زندگانى رفتى
دختر امام حسين «عليه السلام» دست در خون قاسم مىماليد و بر سر و روى مىكشيد و زبان حالش مىگفت:
بىدلانى كه يارشان بكشند
سرخ روئى به خون يار كنند
نو عروسان شوى كشته ولى
سر و پا اين چنين نگار كنند
٦٠. شهادت ابو بكر بن على (ع) :
راوى گويد: «كه بعد از شهادت قاسم، ابو بكر بن على بن أبي طالب پيش امام حسين «عليه السلام» آمد و گفت: اى برادر مرا دستورى ده، تا كينۀ خويشان از اين بدكيشان بازخواهم امام حسين «عليه السلام» فرمود: كه آه شما يك يك مىرويد و مرا به كه مىگذاريد؟ ابو بكر گفت: اى برادر، مدّتى است كه مىخواهم تحفهاى به خدمت آرم و ندانستم كه تحفهاى كه لايق اين حضرت باشد كدام است امروز مىبينم كه هيچ تحفه لا يقتر از جان نيست، مىخواهم اين تحفه نثار قدم ملازمان كنم.
امروز كه يار من مرا مهمانست
بخشيدن جان و دل مرا پيمانست
دل را خطرى نيست سخن در جانست
جان افشانم كه روز جان افشان است
پس امام شرف اجازت ارزانى فرمود و ابو بكر به ميدان آمده، طريد كرد و جولان