روضة الشهداء - کاشفی، ملا حسین - الصفحة ١١٣ - باب دوم در جفاى قريش و ساير كفّار با حضرت سيد ابرار عليه صلوات اللّه
او تا روى پيغمبر (عليه السلام) را نبينم چون قدرى ديگر به رفت پدر را ديد جان داده و بر خاك هلاك افتاده از او نيز درگذشت بعد از آن پسرش به نظر درآمد كه هنوز رمقى از حيات داشت چون مادر را ديد گفت اى مادر خوش آمدى كه آرزومند ديدار تو بودم زمانى در برم آرامگير تا گفتار تو بشنوم و ديدار تو بنگرم.
دم جان دادن است و وعدۀ ديدار؟ ؟ ؟
بر تو دشوار است بارى بر من آسان كن
زن گفت اى عزيز مادر! و اى شهيد مادر، مادر در فراق تو گريانست و بر آتش اشتياق تو بريان. امّا دختر رسول خداى را جائى نشاندهام و به استخبار حال پدرش آمده و من هنوز از سيد عالم خبر ندارم و فاطمه انتظار مىبرد معذورم دار كه قوّت نشستن ندارم پسر را نيز به گذاشت و بيامد تا به پاى كوه احد در محلى رسيد كه سيّد عالم (صلّى اللّه عليه و آله و سلم) از شعب بيرون آمده بود و در پاى علم ايستاده و صحابه گرداگرد آن حضرت صف كشيده زن پيش آمد و در قدم رسول افتاده گفت يا رسول اللّه! پدر و برادر و پسر و جدّ و قبيله و تمامى عشيرهام فداى تو باد! سلام فاطمه آوردهام و حالت او را به حضرت تو عرض مىكنم آن حضرت فرمود كه او را كجا گذاشتى؟ زن تمام قصّه را شرح داد رسول گفت اى زن زود بازگرد و بشارت حيات من بدو رسان و بىانتظارش نزد من آر! آن زن بازگشت و مژدۀ سلامت خواجۀ عالم به فاطمه رسانيد و گفت به خداى كه پدرت را ديدم ايستاده و علم بر سر او به داشته فاطمه فرمود كه مرا به پدر رسان مژدگانى از من بستان زن او را پيش گرفته و به احد آورد چون حضرت رسول، فاطمه را ديد پيش او بازرفت او را در كنار گرفت و فاطمه بسيار به گريست حضرت رسول (صلوات اللّه و سلامه عليه) او را تسلّى داد و به نواخت فاطمه گفت اى پدر من از اين زن مژدگانى قبول كردهام سيّد عالم صلى اللّه عليه و آله و سلّم از آن زن پرسيد كه از فاطمه چه توقّع دارى؟ گفت يا رسول اللّه! دستورى فرماى تا بر سر كشتگان خود روم كه بىكسند آن حضرت او را اجازت داد.
پس روى به اصحاب كرد كه ما فعل عمّى؟ آيا چه كرده است. عمّ من حمزه و حال او چگونه است و چرا او را نمىبينم حارث بن صمّه از نزد آن حضرت روان شد تا خبر حمزه