روضة الشهداء - کاشفی، ملا حسین - الصفحة ٢٣٦ - باب ششم در بيان فضايل و حالات امام حسن (ع) از ولادت تا شهادت
پرسد گويم، كه مرا بيش از اين طاقت هجران امام حسن نمانده بود و به خدمت وى آمدم و اگر كسى نبيند، كار خود بسازم و بازگردم، پس به بالاى آن منظر برآمد و نگاه كرد ديد كه امام تكيه كرده به خواب رفته است دختران و خواهرانش پيرامون وى خوابيدهاند، و كنيزكان در پائين پاى ايشان خفتهاند و همه در خواب رفته، پس جعده آهسته، آهسته بيامد و كوزه آب كه بر بالين امام حسن بود برگرفت، ديد كه سر كوزه را به ركوئى [١]بستهاند و مهر كرده، آن الماس را بر آن ركو ريخت و با انگشت بماليد، تا به ركو فرو شد و مهر را هيچ خلل نرسيد آنگه از منظر فرود آمده به منزل خود رفت و كسى او را نديد. امّا اندك زمانى را امام حسن از خواب درآمد و خواهر خود زينب را آواز داد و گفت: «يا اختاه» حالى جدم مصطفى (صلى اللّه عليه و آله) و پدرم مرتضى و مادرم فاطمۀ زهرا را در خواب ديدم قدرى آب بيار، تا وضو سازم و خود دست فراز كرد و آن كوزۀ آب كه بر بالين وى بود، برگرفت و نگاه كرد به مهر وى بود دمى آب در كشيد و گفت: آه اين چه آب بود كه از حلق تا نافم پاره پاره شد، پس كس فرستاد و حسين را بخواند و چون حسين بيامد، امام حسن بغل باز كرد و وى را در كنار گرفت و گفت بدرود باش اى برادر كه ديدار به قيامت افتاد.
ما بار فراق برنهاديم و شديم
صد چشمه ز خون دل گشاديم و شديم
كام دل ما تو بودى اندر عالم
ما كام بناكام بداديم و شديم
اى برادر حالى جدّ و پدر و مادرم را در خواب ديدم، كه دست من گرفته بودند و در رياض بهشت مىگردانيدند و حور بىقصور وافر النور به من مىنمودند و جدّم مىگفت اى فرزند شادمان باش، كه از دست دشمنان خلاصى يافتى و از رنج أعادى بر كران شدى، فردا شب نزد ما خواهى بود. بيدار شدم و از اين كوزه آبى بياشاميدم از حلق من تا ناف درهم بريد. امام حسين كوزه برداشت و گفت: تا من بچشم كه چگونه آبيست، امام حسن كوزه از دست وى بستد و بر زمين زد تا بشكست و آبها بريخت و آن موضع كه
[١] -ركو پارچه از جامه بافته است.