روضة الشهداء - کاشفی، ملا حسین - الصفحة ٤٦٣ - باب دهم در وقايعى كه به اهل بيت عصمت (ع) بعد از واقعۀ كربلا پيش آمده است
كه به ماتم فرزند حبيب خدا آمده ناگاه نعرۀ ديگر شنودم كه نوح نجىّ «عليه السلام» فرود آمد و همچنين ابراهيم خليل و اسماعيل و اسحاق با جملۀ انبياى كرام «عليهم السلام» فرود آمدند و در آخر حضرت سيّد انبياء عليه التحية و الثناء با صحابۀ كبار و حيدر كرّار و حمزه و حسن و جعفر طيّار همه گيسوان باز كرده نزول نمودند و يك يك آن سر را برداشته تعظيم كردند پس كرسى از نور بياوردند و مسافر عرش عظيم، يعنى سيّد رؤف رحيم
محمد كآفرينش هست خاكش
هزاران آفرين بر جان پاكش!
بر آن كرسى نشست و انبياء گرداگرد او بر زمين نشستند. پس فرشتهاى پديد آمد و بر يك دست وى شمشيرى و عمودى از آتش بود به دست ديگر آن فرشته، دست مرا بگرفت من فرياد برآوردم كه يا رسول اللّه من دوستدار خاندانم و مرا اين قوم با اكراه همراه آوردهاند. آن فرشته طپانچه بر روى من زد كه موضع من طپانچه سياه شد. حضرت رسول (صلى اللّه عليه و آله) فرشته را گفت كه دست از وى بدار، فرشته مرا بگذاشت و من بيهوش گشتم تا صبح بدميد بهوش بار آمدم از آن نگاهبانان هيچ اثرى پيدا نبود و سر امام حسين را ديدم در صندوق نهاده و گرداگرد آن صندوق تودۀ خاكستر بود.
راوى گويد: چون بامداد شد شمر ابو الحنوق را طلبيد ديد كه يك نيمۀ روى او سياهست، احوال پرسيد ابو الحنوق هر چه ديده بود. بازگفت و آهى بكرد و بيفتاد و جان بداد. نگاه كردند زهرۀ او تركيده بود اهل آن لشكر بترسيدند و بعضى از آمدن پشيمان شده به جز رفتن ديگر چاره نديدند.
دگر باره سفر را ساز كردند
پى رفتن شتاب آغاز كردند
ابو سعيد دمشقى گويد: كه من همراه آن جماعت بودم كه سر امام حسين «عليه السلام» را به شام مىبردند چون نزديك به دمشق رسيدند خبرى در ميان قوم افتاد كه مسيب بن قعقاع خزاعى لشكرى جمع كرده مىخواهد شبيخون آرد و سرها را بازستاند . سرداران لشكر با احتياط تمام مىرفتند شبانگاه به منزلى رسيدند و در آن منزل ديرى محكم ديدند رأى ايشان بر آن قرار گرفت كه آن دير را پناه سازند، تا اگر كسى