روضة الشهداء - کاشفی، ملا حسین - الصفحة ٢٣٠ - باب ششم در بيان فضايل و حالات امام حسن (ع) از ولادت تا شهادت
حديثى از جدّ بزرگوار خود (صلى اللّه عليه و آله) نقل مىكرد و مردم را بدان مشغول مىداشت و خود هم به مردم مشغول شده بود كه سعد موصلى آهسته دست در زير مصلاى آن جناب كرده نامه را بيرون آورد و بعد از مطالعه بر خود بلرزيد و از جاى برجسته، دست و پاى امام حسن را ببوسيد و گفت: يا بن رسول اللّه مرا دستورى ده تا از اين ميزبان تو بپرسم كه صورت اين واقعه چگونه است؟ امام حسن فرمود: كه من اين عمل نمىپسندم جهت آنكه سبب خجالت و انفعال وى مىشود، و من نمىخواهم بعد از چندين خدمت كه از وى واقع شده، شرمندگى از جهت من به او رسد.
سعد در اين باب مبالغه از حدّ گذرانيد و بىاجازت امام حسن او را طلبيد و گفت يا فلان! سؤالى دارم مرا جواب ده گفت: بگوى تا چه مىپرسى، سعد پرسيد كه حضرت رسول (صلى اللّه عليه و آله) هرگز با تو جفا كرده است؟ آن كس گفت: من به خدمت آن حضرت نرسيدهام و حاشا كه از وى به من جفا رسيده باشد. گفت امير المؤمنين على را ديدهاى از او چه رنج كشيدهاى و دربارۀ تو از وى چه جور صادر شده؟ گفت: مدتى ملازم وى بودم و هرگز غبار ملالى از او بر خاطر من ننشست. سعد گفت: پس چرا با فرزند مصطفى و جگرگوشۀ مرتضى اين چنين عداوتها مىكنى؟ و مانند اين قصدها مىانديشى؟ اينك خط تو كه به شام نوشتهاى كه سه بار وى را زهر دادم و كارگر نيامد و اينك جواب خطّ تو و شيشۀ زهر هلاهل كه فرستادهاند. آن شخص انكار كرد و گفت «عياذا باللّه» من از اين خبر ندارم، فى الحال ملازمان سعد او را بگرفتند و مىزدند تا هلاك شد، و امام حسن رنجور و نالان از موصل بيرون آمده به مدينه رفت و در آن وقت والى مدينه مروان بن حكم بود و او بسيار امام حسن را حرمت داشتى و به ظاهر دقيقهاى از دقايق خدمتكارى فرو نگذاشتى، امّا ضمنا در مقام دفع وى بوده، در هلاك آن حضرت مىكوشيد و تدبيرها مىانديشيد تا روزى كنيزكى روميّه كه او را ايسونيّه گفتندى، و در مدينه دلّالى كردى و به همۀ خانهها آمد و شد نمودى، به منزل مروان درآمد. مروان وى را پرسيد كه اى ايسونيه به خانه حسن بن على آمد و شد مىكنى، و با زن او جعده بنت اشعث، آشنائى دارى؟ گفت: آرى، و اين جعده در مدينه به اسماء