روضة الشهداء - کاشفی، ملا حسین - الصفحة ٢٠١ - باب پنجم در بعضى از اخبار و حالات على (ع) از ولادت تا هنگام شهادت
(شهادت:)
و حال شهادت آن حضرت بر آن وجه بود كه چون بر سرير خلافت متمكّن شد و واقعۀ جمل و صفّين كه تفاصيل آن در متون تواريخ رقم ثبت، يافته واقع گشت. و قصّه حكمين وجود گرفت و چهار هزار كس از عبّاد و زهّاد كوفه از لشكر امير المؤمنين على عليه السلام بيرون رفتند و گفتند «لا حكم الاّ» و هشت هزار كس ديگر بديشان پيوستند و منزل ساخته «ابن كوّا» را بر خود امير ساختند و اين طايفه را خوارج مىگويند، به سبب آنكه بر امام وقت بيرون آمدند، مرتضى على (عليه السلام) ابن عبّاس را نزد ايشان فرستاد تا ايشان را نصيحت نموده بازآرد، به هيچ وجه سخن او را قبول نكردند و گفتند على به حكمين راضى شد ما از او برگشتيم، ابن عباس بازآمد و حضرت مرتضى على خود سوار شده نزد ايشان رفت و با ايشان آغاز سخن فرمود عمرو بن يربوع و حرقوص بن زهير گفتند يا على گناه بزرگ كردهاى توبه كن و سپاهى ترتيب ده تا به حرب شاميان رويم، أمير گفت: من به حكمين راضى نبودم شما مبالغه كرديد كه ترك حرب كن و اكنون خود آمدهايد و اعتراض مىكنيد؟
يكى از خوارج گفت: ما با تو حرب خواهيم كرد، على گفت تا با من حرب نكنيد با شما حرب نخواهم كرد. القصّه ايشان به هر شهرى فرستادند و مدد طلب كردند و نهروان را موعد ساختند، و أمير خبر ايشان مىشنيد و التفات نمىفرمود و لشكرى ترتيب مىنمود كه به شام رود و به آخر خبر رسيد كه خوارج فساد مىكنند و به قتل و غارت مسلمانان، اقدام مىنمايند و مىگويند كه چون على به شام رود ما برويم و كوفه را غارت كنيم، سپاه امير گفتند: يا امير المؤمنين! ما را نخست كار خوارج به بايد ساخت كه اگر متوجه شام شويم مبادا كه ايشان خانمان ما را غارت كنند و زن و فرزند ما را به أسيرى ببرند، مرتضى على لشكر ظفر پيكر به جانب ايشان كشيد، و ديگر باره عبد اللّه بن عبّاس را نزد ايشان فرستاد و مهمّ به جائى رسيد كه أمير خود به نزد ايشان رفت و ايشان را پند داد و از عذاب خداى، تخويف نمود و هشت هزار كس روى به أمير آورده و «التّوبة، التّوبة» مىگفتند و به زارى و نياز مىگريستند تا به لشكر اسلام پيوستند و (ابن كوّا) كه أمير