روضة الشهداء - کاشفی، ملا حسین - الصفحة ٢٠٣ - باب پنجم در بعضى از اخبار و حالات على (ع) از ولادت تا هنگام شهادت
زبان مصطفى معجز، نشان بود
خبر از هر چه مىداد، آنچنان بود
آوردهاند كه لشكر أمير در راه نهروان بر ديرى مىگذشتند پير ترسائى بر بالاى دير بود نعره زد كه اى لشكر اسلام پيشواى خود را بگوئيد كه نزديك من آيد خبر به أمير مىرسانيدند عنان مركب بدان طرف مصروف گردانيد، چون بدير نزديك رسيد پير ديرانى گفت اى سردار لشكر كجا مىروى؟ گفت به حرب مخالفان دين مىروم، پير گفت همين جا توقّف كن و لشكر خود را فرود آر، و متوجّه حرب مخالفان مشو كه اين زمان ستارۀ مسلمانان در هبوطست و طالع اهل ملت اسلام ضعيف، چند روزى صبر پيش آور و شكيبائى پيشه گير تا آن كوكب هابط روى به صعود نهد، و طالع مسلمانان قوّتى يابد. على فرمود: تو كه دعوى علم آسمانى مىكنى مرا از سير فلان ستاره خبر ده پير گفت: حقّا كه من هرگز نام اين ستاره نشنودهام، سؤال ديگر كرد پير جواب آن ندانست، مرتضى على فرمود كه در احوال آسمان وقوف چندان ندارى از حالات ارضى چيزى پرسم آنجا كه ايستادهاى مىدانى كه در زير قدم تو چه چيز مدفونست؟
گفت نمىدانم. امير فرمود كه ظرفيست در آن چند عدد دنانير مسكوكه است كه نقش سكۀ آن بر اين منوال است، پير گفت تو اين سخن از كجا مىگوئى؟ گفت: رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله) مرا خبر داده و ديگر فرموده كه تو با اين قوم حرب كنى و از لشكر تو كمتر از ده كس كشته گردند و از لشكر ايشان كم از ده كس زنده بگريزند و بيرون روند، پير از اين سخنان متحيّر شده به فرمود: تا زير قدم وى را بكاويدند آن ظرف بيرون آمد و دينارهاى او به همان عدد برد كه أمير گفته بود، پير فى الحال از دير بيرون آمده بر دست امير مسلمان شد و امير با سطوت تمام و شوكت مالاكلام رو به نهروان آورد.
تأييد بر يمين وى و فتح بر يسار
اقبال در ركاب وى و بخت هم عنان
در شواهد آورده كه جندب بن عبد اللّه الأزدى گويد: كه در حرب جمل و صفّين با على بودم و مرا هيچ شك نبود در آنكه حق به جانب وى است چون به نهروان فرود آمديم شكى در خاطر من افتاد كه آن جماعت كه با ايشان حرب مىبايد كرد همه زاهدان و نيك مردانند، كشتن ايشان كارى بس عظيم است بامداد از ميان لشكرگاه بيرون آمدم و با خود مطهرۀ آب داشتم نيزۀ خود را به زمين فرو بردم و سپر خود را به آن بازنهادم