روضة الشهداء - کاشفی، ملا حسین - الصفحة ٣٢٨ - باب نهم در رسيدن امام حسين (ع) به كربلا و محاربه شديد او با اعداء
اندك مردمى فرود آمده و لشكر مخالف بسيار است، خوشا صاحب دولتى كه از هجوم بلا انديشه ناكرده روى به بيابان كربلا آرد.
فراز و شيب بيابان عشق دام بلاست
كجاست شيردلى كز بلا نپرهيزد
پس در ايستاد و مذمّت يزيد و ابن زياد آغاز كرد خروش از أهل كوفه برآمده، خبر به ابن زياد رسيد و فرستاد تا او را از منبر به زير آورده، به بالاى كوشك بردند و شربت شهادت چشانيدند، و چون خبر قتل وى به امام حسين رسيد بسيار به گريست و او را دعاى خير گفت. و چون پسر زياد شنود كه امام حسين در كربلا فرود آمده، نامهاى به وى نوشت مضمون آنكه يزيد به من نامه نوشته كه زنهار اگر حسين را يابى يا خبر وى را بشنوى بر بستر نرم نخسبى، و نان و آب سير نخورى تا او را به بيعت من درآرى، و اگر اِبا كند سرش بردارى و پيش من فرستى. اكنون اى حسين تو را نصيحت مىكنم بيا به بيعت يزيد درآى. و اگر چنين نمىكنى جنگ را آماده باش. چون آن نامه به امام حسين رسيد برخواند و بينداخت و گفت اى بدا حال آن قومى كه رضاى مخلوق را بر غضب خالق اختيار كنند.
رو به دنيا آورند و پشت بر عقبى كنند
خلق را خشنود سازند و خدا را خشمناك
پس رسول عبيد اللّه بن زياد گفت كه جواب نامه بنويسيد امام حسين فرمود: ما له عندي جواب فقد حقت عليه كلمة العذاب، [١]نامۀ او را نزديك من جوابى نيست و سزا و جزاى او جز كلمۀ عذاب نه، رسول بازگشته نزد عبيد اللّه زياد آمد و خبر نامه انداختن و جواب نانوشتن بياورد. غضب او زياد شد و روى به حضّار مجلس خود كرد كه كيست از شما كه متصدّى حرب حسين گردد؟ و هر بلدهاى از بلاد عراق كه طلبد به وى ارزانى دارم. هيچكس جواب نداد نوبت دوم، سوم نيز كس اجابت نكرد القصّه، عمر سعد را پيش طلبيد و گفت مدّتى شد كه مىشنوم كه تو آرزوى حكومت رى دارى و فى الواقع آن ولايت وسيع است و عرصۀ فسيح دارد و مداخل اموال آن بسيار و بىشمار است، حالا مىخواهم كه منشور رى و طبرستان به نام تو نويسم و اين آرزوى تو را از خلوت قوّت به صحراى فعل آرم. عمر سعد خدمت كرد و ابن زياد به فرمود تا منشور حكومت
[١] -سورة الزّمر آيه ٧١.