روضة الشهداء - کاشفی، ملا حسین - الصفحة ٣٠٣ - باب هشتم در شهادت مسلم بن عقيل بن أبي طالب و بعضى از فرزندان او
ايشان را گرفتهام، اگر بفرمائى زنده بفرستم. اگر حكم يزيد در رسد كه ايشان را بفرست، چگونه كنم؟ آخر چرا ايشان را زنده پيش من نياوردى؟ گفت: ترسيدم كه عوام شهر غوغا كرده ايشان را از من بستانند و طمعى كه به امير داشتم حاصل نشود، گفت: چرا ايشان را جائى مضبوط نساختى و خبر به من نياوردى، تا كس فرستادمى و ايشان را پنهان نزد خود آوردمى؟ آن شقى خاموش گشت. پسر زياد روى به نديمان كرد و در ميان ايشان شخصى بود مقاتل نام، و از دل و جان دوستدار خاندان بود. پسر زياد عقيدۀ او را مىدانست امّا تغافل مىكرد، زيرا كه مقاتل نديمى قابل بود. او را پيش طلبيد و گفت اين شخص را بگير و به لب آب فرات بر همانجا كه اين دو طفل را شهيد كرده است به هر خوارى و زارى كه خواهى او را به قتل رسان، و اين سرها را نيز ببر و همانجا كه تنهاى ايشان در آب افكنده است، اينها نيز بيفكن.
مقاتل به غايت شادمان شده، دست او را گرفته بيرون آورد و با محرمان خود گفت: به خدا كه اگر عبيد اللّه زياد تمام پادشاهى خود به من ارزانى داشتى، مرا چنين خوش نيامدى، كه كشتن اين، را به فرمود. پس مقاتل حكم كرد كه دستهاى حارث را بازپس بستند و سرش را برهنه كرده، به ميان بازار كوفه درآوردند و آن سرها را به مردم مىنمودند، غريو از مردم برمىآمد و بر آن شخص لعنت مىكردند و خار خاشاك بر سر و روى وى مىريختند و بر اين منوال مقاتل او را مىبرد، تا به موضعى كه مقتل ايشان بود. نگاه كرد زنى را ديد مجروح افتاده و جوانى چون سرو آزاد كشته شده، و غلامى همۀ اعضاى او پاره پاره گشته و آن زن نوحه مىكرد، بر فرزندان و بر پسر نوجوان نازنين خود، مىگفت:
اى دريغ آن سرو باغ نازنين من كه شد؟
در جوانى همچو گل پيراهن عمرش قبا
مقاتل پرسيد، كه چه كسى؟ گفت: زوجۀ اين بدبخت بودم و از اين كار او را منع مىنمودم و پسر و غلام من در اين كار با من متّفق بودند، آخر الأمر پسر و غلام را بكشت. و مرا زخم زد و بحمد اللّه كه نفرين آن دو طفل بىگناه در وى رسيد. پس روى به شوهر كرد كه اى لعين براى طمع دنيا پسران مسلم را بكشتى و دين را بدين قتل ناحق كه