روضة الشهداء - کاشفی، ملا حسین - الصفحة ٢٨٢ - باب هشتم در شهادت مسلم بن عقيل بن أبي طالب و بعضى از فرزندان او
كه در زير زمين خانهاى داشت وى را آنجا پنهان كرد و به واسطۀ غمّازان اين خبر به پسر زياد رسيد كه مسلم در خانۀ محمد كثير است. ابن زياد پسر خود خالد را، با جمعى فرستاد تا محمد كثير و پسرش را گرفته بيارند و مسلم را در خانۀ او بجويند و اگر بيابند به دار الاماره حاضر سازند، خالد بيامد و به يك ناگاه در سراى، ابن كثير را فرو كوفت، او را و پسرش را بدست آورده، نزد پدر فرستاد و هر چند در آن سراى جست و جو كردند از مسلم نشان نيافتند. اما پسر زياد را چون چشم بر محمد بن كثير افتاد. آغاز سفاهت كرد، محمّد كثير بانگ بر او زد كه اى پسر زياد من تو را همىشناسم، پدر تو را به ستم، بر ابو سفيان بستند، تو را چه زهرۀ آنكه با من سفاهت كنى؟ ايشان در اين سخن بودند كه از هر گوشۀ شهر كوفه آواز كوس حربى و نالۀ ناى رزمى، مىآمد و آنچنان بود كه قوم و قبيلۀ محمد كثير بسيار بودند، چون شنودند كه ابن زياد او را و پسرش را گرفته، همه در سلاح شدند و قريب ده هزار كس روى به كوشك نهادند و غوغاى عام با ايشان يار شد و گذر بر پسر زياد تنگ آمد، بفرمود تا محمد كثير و پسرش را بر بام كوشك بردند و بدان مردم نمودند و خيال مردم آن بود كه مگر ايشان را كشتهاند چون ايشان را زنده و سلامت ديدند، دست از جنگ بازداشتند و محمد كثير را اجازت شد كه بيرون آيد و پسر را آنجا بگذارد و مردم را تشكين دهد. محمد كثير بيرون آمد و قوم خود را بازگردانيد و به منزل خويش آمده، از مسلم خبر گرفت، پس به شب سليمان بن صرد خزاعى و مختار بن ابى عبيده و ورقاء بن عازب و جمعى از مهتران كوفه، پيش وى آمدند. و گفتند: اى بزرگ دين! فردا پسرت را از كوشك بيرون آر، تا مسلم را برداريم و از كوفه بيرون رفته، در قبائل عرب بگرديم و لشكر عظيم جمع كرده به ملازمت امام حسين رويم و به اتّفاق وى كمر حرب دشمنان بر ميان جد و جهد بنديم. بر اين اتّفاق كردند، قضا را اول بامداد بود، كه عامر بن طفيل با ده هزار مردم از شام آمده به ابن زياد پيوست و او بدان لشكر استظهار تمام يافته، محمد كثير را طلبيد و ملازمان خود را فرمود تا همه سلاح پوشيدند و محمد كثير روى به دار الاماره نهاد و قوم اوه با غوغاى عام، سى چهل هزار مرد گرداگرد قصر را فرود گرفتند و چون محمد كثير بيامد پسر زياد