روضة الشهداء - کاشفی، ملا حسین - الصفحة ٢٨٣ - باب هشتم در شهادت مسلم بن عقيل بن أبي طالب و بعضى از فرزندان او
روى به او كرد، كه بگو تو جان خود را دوست مىدارى يا جان مسلم بن عقيل را؟ جواب داد، كه اى پسر زياد باز بر سر اين حديث رفتى، جان مسلم را خدا نگهدارد و جان من اينك با سى چهل هزار شمشير است، كه حوالى تو را فرا گرفتهاند. ابن زياد سوگند ياد كرد كه به جان يزيد، كه اگر مسلم را بدست من بازندهى بگويم تا سرت از تن بردارند، محمد كثير گفت يا بن مرجانه! تو را كجا زهرۀ آن باشد كه موئى از سر من كم كنى، ابن زياد منفعل شد و دواتى پيش او نهاده بود برداشت و بيفكند بر پيشانى محمد كثير آمد و به شكست. ابن كثير تيغ بركشيد و قصد پسر زياد كرد و مهتران كوفه كه حاضر بودند در وى آويختند و تيغ از دست او بيرون كردند و خون از پيشانى وى مىچكيد، نگاه كرد معقل جاسوس كه به حيله و مكر حال مسلم را معلوم كرد، آنجا ايستاده بود و تيغى حمايل كرده دست بزد و آن تيغ را بركشيد بر ميان آن ناكس غدّار زد كه چون خيار ترش دونيم كرد.
ابن زياد از سر تخت برخاست و در خانه گريخت و غلامان را گفت اين مرد را بكشيد، غلامان و ملازمان قصد وى كردند و او تيغ مىزد تا ده كس را بينداخت، آخر پايش به شادروان برآمد و بيفتاد و غلامان گرداگرد وى درآمدند و بر سر او ريخته او را شهيد كردند. و پسر محمد كثير كه آنچنان ديد با شمشير كشيده، غرّان و غريوان روى به در كوشك نهاد، هر كه پيش مىآمد او را فى الحال به عرصۀ عدم مىفرستاد. القصّه، به پايمردى شجاعت دستبردى نمود، كه هر كه از دوست و دشمن آن را مىديد آفرين مىكرد.
تا جهان رسم دستبرد نهاد
دستبردى چنين ندارد ياد
و تا بدر كوشك رسيد، بيست سردار را از پاى درآورده بود. ناگه غلامى از عقب وى درآمده، نيزهاى بر پشت او زد كه سر سنان از سينهاش بيرون آمد و آن نوجوان از پاى درافتاده، وديعت جان به قابض ارواح داد. «رحمة اللّه عليه» خروش از درون قصر بر آمد و لشكر يكه در درون بودند بيرون آمده، بر قوم محمد كثير حمله كردند و ايشان پيش حمله آنها بازآمده درهم آويختند.
چو درياى هيجا درآمد به جوش
ز مردان جنگى برآمد خروش
ز خون دليران و گرد سپاه
زمين گشت سرخ و هوا شد سياه