روضة الشهداء - کاشفی، ملا حسین - الصفحة ٩٣ - باب دوم در جفاى قريش و ساير كفّار با حضرت سيد ابرار عليه صلوات اللّه
ما همىگرييم بهر اين زن نيكو شعار
مادر پيغمبر دينپرور صاحب وقار
و چون آن حضرت هشتساله شد جدّش عبد المطلب كه كافل مهم وى بود وفات كرد و او را به عمّش ابو طالب سپرد و بعد از بيست سالگى پنج سال شبانى مىكرد و در بيست و پنج سالگى خديجه خاتون را رضى اللّه عنها بخواست و در چهل سالگى وحى بدو فرود آمد و در چهل و سه سالگى آغاز دعوت كرد و ده سال در مكه از كفر و ضلال انواع بىادبى و سفاهت و اصناف ضرر و مشقّت ديد و كشيد اوّلا در ميان دو همسايه خانه داشت كه بدترين دشمنان بودند يكى ابى لهب و يكى عتبة بن ابى معيط.
در زلال الصفا آورده [١]كه در اول حال آن حضرت را صلى اللّه عليه و آله دو جار جاير بود و دو خليط ضاير دو خود بين خود كلمه و دو بدنام سيهنامه دو همسايۀ گرانسايه دو زيان كار بىسرمايه، روز در ايذاى وى كوشيدندى و شب جوشن جفاى وى پوشيدندى و انواع ارواث و الواث بياوردندى و در رهگذر آن پاك، پراكنده كردندى تا شايد كه دامن پاك آن حضرت بدانها آلوده گردد» و در بعضى تفاسير آمده كه ام جميل كه زن ابو لهب بود وقتها پشتههاى خار و دستههاى خسك جمع كردى و به شب آوردى و در سر راه آن حضرت ريختى تا خارى در دامنش آويزد يا در پاى مباركش خلد. آن حضرت كه به نماز بيرون آمدى آنها را از سر راه برگرفتى و به طريق ملايمت و ملاطفت گفتى اين چه همسايگى است كه با من مىكنيد؟ .
مىريختند در ره تو خار و با همه
چون گل شكفته بود رخ دلستان تو
طارق بن عبد اللّه گويد: «در بدو اسلام به سوى حجاز رفتم در يكى از بازارهاى عرب مردى را ديدم حلّۀ سرخ پوشيده و به زبان فصيح و بيان مليح مىگفت قولوا لا اله الا اللّه تفلحوا بگوئيد كلمۀ شهادت تا رستگارى يابيد و يكى را ديدم در پى او مىرفت و مىگفت سخن او مشنويد كه او دروغگو است و سنگ بر وى مىانداخت چنانكه پاشنه و كعب او را خونين كرده بود من پرسيدم كه اينها چه كسانند؟ يكى گفت آن جوان كه لباس
[١] -در كشف الظنون گويد: «زلال الصفا في احوال المصطفى» فارسى است از ابى الفتح محمد بن ابى بكر رازى.