روضة الشهداء - کاشفی، ملا حسین - الصفحة ٢١٥ - باب پنجم در بعضى از اخبار و حالات على (ع) از ولادت تا هنگام شهادت
ضربت بيش مزنيد كه مرا يك ضربت زده است. پس امير را بر گليمى خوابانيدند، و يك سر گليم را حسن بر دوش گرفت و سر ديگر حسين، و چون آن حضرت را از مسجد بيرون آوردند صبح دميده بود، و جهان روشن شده، امير فرمود كه مرا روى به جانب مشرق برآريد، چنان كردند، فرمود كه: «وَ اَلصُّبْحِ إِذٰا تَنَفَّسَ» [١]اى صبح بدان خدائى كه به فرمان او برآمدى و به حكم او نفس زدى كه روز قيامت از تو گواهى در خواهم خواست، و بايد كه چون تو صادقى به راستى گواهى دهى كه از آن روز كه با رسول خداى در اول جوانى خود نماز گزاردم تا امروز هرگز تو مرا خفته نيافتى، و من تو را ناآمده يافتم، آنگه سجده كرده و گفت: بار خدايا گواه باش و «كَفىٰ بِاللّٰهِ شَهِيداً [٢]» فرداى قيامت كه صد و بيست و چهار هزار پيغمبر حاضر باشند و ملائكه و صدّيقان و شهيدان، به عرش ناظر باشند، گواهى بدهى كه از آن ساعت كه بدست حبيب و صفىّ تو ايمان آوردهام، هر چه فرمودهاى به جان قبول كردهام، و هر چه از آن نهى كردهاى، مباشر آن نگشتهام، و خلاف سخن تو و پيغمبر تو نينديشيدهام، و در خاطر نگذرانيدهام، بزرگان كوفه كه حاضر بودند، خروش برآوردند و فغان از كافّۀ كوفيان برآمد.
دلها تمام ز آتش حسرت، كباب شد
جانها اسير سلسلۀ اضطراب شد
لب تشنگان باديۀ اشتياق را
درياى صبر و بحر سلامت سراب شد
امّا چون امير را به خانه درآوردند خروش از دختران فاطمه زهرا، و ساير فرزندان برآمد، و نالۀ وا أبتاه و فرياد وا عليّاه و از روى زمين به بالاى چرخ برين رسيد.
شايد ار شور در جهان فكنيم
غلغلى در جهانيان فكنيم
رستخيزى ز جان برانگيزيم
گريه بر پير و بر جوان فكنيم
يك يك از فرزندان امير مىآمدند، و در دست و پاى پدر مىافتادند، و بوسه بر قدم مبارك او مىدادند، و مىگفتند. پدر اين چه حالست كه مشاهده مىكنيم؟ اى كاش مادر ما فاطمه زهرا زنده بودى، تا ما را در اين محنت تسلّى دادى، و كاشكى ما در مدينه بر سر تربت جدّ خود مىبوديم، تا در دل خود بر سر آن روضه به شرح بازمىگفتيم اين چه
[١] -سوره تكوير، آيه ١٨.