روضة الشهداء - کاشفی، ملا حسین - الصفحة ٣٤٤ - باب نهم در رسيدن امام حسين (ع) به كربلا و محاربه شديد او با اعداء
نام، كه مركب راكب براق بودى سوار شده روى به ميدان نهاد و شعرى آغاز كرد كه يك بيت از آن، اين است.
انا ابن علىّ الطهر من آل هاشم
كفا نى بهذا مفخرا حين أفخر
مضمون سخن آن حضرت آنست كه اى اهل عراق! سوگند بر شما مىدهم كه مىدانيد كه من نبيره مصطفى و سبط رسول خدايم و جگرگوشۀ فاطمۀ زهرايم و قرّة العين علىّ مرتضى امّ برادرم، حسن مجتبى است عمّم جعفر طيار در هواى فضاى جنّات العلا است، عمّ پدرم، حمزۀ سيد الشهدا است و مىبينيد كه اين عمّامۀ رسول خداست، كه بر سر دارم و اين دراعۀ مبارك اوست كه در بر دارم و اين شمشير آن حضرت است كه حمايل كردهام و اين اسب خاصّۀ اوست كه به زير ران درآوردهام. نعره از آن لشكر برآمد، كه اى حسين به درستى و راستى كه آنچه گفتى حقّ و صدق است. امام حسين (ع) گفت: پس به چه وجه خون مرا حلال مىداريد؟ و آبى كه بر دد و دام و يهود و نصارى حلالست از من بازمىگيريد و حال آنكه پدرم رانندۀ دشمنان خود است از آب حوض كوثر، همچو كسى كه شئون تشنه را از آب بازمىگرداند، در اين اثنا آواز گريه و زارى اطفال و نسوان اهل بيت از خيمه به سمع همايون امام حسين رسيد آن حضرت از استماع آن متأثر شده گفت «لا حول و لا قوّة الاّ باللّه العلى العظيم» پس عباس و على اكبر را فرستاد كه برويد و با ايشان بگوئيد كه فردا شما را بسيار بايد گريست، حالا در گريه تعجيل مكنيد، ايشان خاموش شدند. امام به سر حرف خويش رفت و گفت ايّها النّاس! بدانيد كه خداوند تعالى كذب را حرام گردانيده و من هرگز دروغ نگفتهام و وعدۀ خلاف نكرده و هيچ مسلمان را نيازرده و تا قلم تكليف بر من جارى گشته، فرايض الهى را ترك نكردهام و شما را معلوم است كه آن نسب عالى كه من دارم امروز بر روى زمين هيچ كس ندارد و من مردى بودم از دنيا اعراض نموده و ملازم روضۀ جدّ بزرگوار خود صلوات اللّه و سلامه عليه گشته مرا آنجا نگذاشتند تا به ضرورت ترك مدينه گرفته پناه به حرم بردم و به عبادت پروردگار خود مشغول شدم تا رسل شما متعاقب و نامههاى شما متواتر به من رسيد كه ما تو را به امامت أحقّ و اولى از غير تو