روضة الشهداء - کاشفی، ملا حسین - الصفحة ٢٧٨ - باب هشتم در شهادت مسلم بن عقيل بن أبي طالب و بعضى از فرزندان او
افكنده، و سه هزار درم نذر كردهام كه بدان دولتمند دهم. كه به دين شهر آمده، به دعوت امام حسين كه فرزند پيغمبر است اشتغال مىنمايد. اگر مرا به او راهنمائى تا اين مال را تسليم وى نمايم غايت كرم باشد، آن شخص گفت كه: از همه مردم كه در اين مسجدند چگونه مرا اختيار كردى و صاحب سر خود ساختى. معقل گفت آثار خير و فلاح و انوار رشد و صلاح در بشرۀ تو ديدم و به خاطرم رسيد كه تو از محبّان اهل بيت رسولى، آن مرد سادهدل پاك طينت فرمود: كه ظنّ و خطا نيست من دوستدار اهل بيتم. و نام من مسلم بن عوسجه است بيا با خداى عهد و پيمان كن كه اين سرّ را پيش هيچ كس فاش نكنى تا من تو را به مقصود تو نشان دهم. معقل سوگند مغلظه خورد كه هر سرّى به من سپارى در افشاى آن نكوشم مسلم بن عوسجه گفت: امروز برو و فردا به منزل من آى، تا تو را نزد صاحب خود يعنى مسلم بن عقيل برم. و خانۀ خود مر او را نشان داد، روز ديگر معقل به خانۀ او رفت و ابن عوسجه او را نزد مسلم بن عقيل برده، صورت حال تقرير كرد و معقل در دست و پاى مسلّم افتاد و آن درمها نزد وى به نهاد. مسلم فرمود كه مصحف بياريد تا وى را سوگند دهيم، پس مصحف آوردند و معقل سوگند خورد، كه سرّ شما را فاش نكنم و از مكر و حيله و دغا دور باشم، پس بيعت كرد و آن روز تا شب در سراى هانى بود و بر كما هى احوال شيعه اطّلاع پيدا كرده، از آنجا بيرون آمد و نزد پسر زياد رفته بر جميع حالات او را صاحب وقوف گردانيد.
روز ديگر اسماء بن خارجه و محمد بن اشعث به مجلس ابن زياد آمدند. از ايشان پرسيد كه هانى بن عروه كجاست؟ كه چند روزيست كه او را نمىبينم گفتند: مدتى شد كه او بيمار است. ابن زياد گفت مىشنوم كه در اين روزها بهتر شده و بر در خانۀ خود مىنشيند، آيا او را چه چيز مانعست كه به سلام ما نمىآيد؟ و ما مشتاق ديدار اوئيم، ايشان گفتند ما برويم و اگر سوار تواند شد او را به خدمت شما آريم. پس نزد هانى آمدند و به مبالغه و الحاح تمام او را سوار كرده روى به دار الاماره نهادند. هانى چون نزديك كوشك رسيد گفت: اى ياران خوفى از اين مرد در دل من پيدا شد، محمّد بن اشعث و اسماء بن خارجه در تسكين وى كوشيده گفتند: اين معنى از وساوس نفسانى و