روضة الشهداء - کاشفی، ملا حسین - الصفحة ٢٧٦ - باب هشتم در شهادت مسلم بن عقيل بن أبي طالب و بعضى از فرزندان او
فرو گذاشت و شمشير حمايل كرده، كمان در بازو افكند و كيش و قربان بر بسته قضيبى در دست گرفته و بر استرى سوار شده، با اصحاب و خدم و حشم روان گشت و از راه بيابان به كوفه درآمد و آن شب مهتاب روشن مىتافت و مردم كوفه شنيده بودند كه، امام حسين بن على خواهد رسيد. چون آن كوكبه ديدند، گمان بردند كه امام حسين است، فوج فوج مىآمدند و رسم تحيّت به جاى مىآوردند و مىگفتند «مرحبا بك يا بن رسول اللّه» ، آمدى بهتر آمدنى.
خير مقدم اى به رويت ديده را صد مرحبا
چشم جان را نور بخشيدى و مردم را صفا
عبيد اللّه زياد جواب سلام ايشان باز مىداد و ديگر سخن نمىگفت و از غضب دندان بر دندان مىخائيد.
راوى گويد: كه چون پسر زياد به دار الاماره رسيد نعمان بشير در را فرا بست و بر بام رفت و چون فرو نگريست و آن كوكبه را مشاهده كرد، پنداشت كه امام حسين است گفت: يا بن رسول اللّه بازگرد و فتنه ميانگيز، كه يزيد اين شهر را به تو نگذارد و امشب به منزل ديگر نزول كن، تا فردا بنگريم كه مهمّ به كجا مىانجامد؟ و مردم كوفه نعمان را دشنام مىدادند كه در باز كن. كه اين فرزند پيغمبر است آخر مسلم بن عمرو (عروه) باهلى نعره زد كه اى اهل كوفه! اين امير عبيد اللّه زياد است و پسر زياد نيز طيلسان از سر برانداخته، سخن گفت. و مردم او را بشناختند و پراكنده از در دار الاماره بازگشتند و نعمان به فرمود تا در بگشادند و پسر زياد به كوشك فرود آمد و روز ديگر به مسجد جامع رفت و اشراف و اعيان كوفه را طلبيده، منشور ايالت خود بر ايشان خواند و مردم را وعدههاى خوب داده، اميدوار گردانيد، روز ديگر مجمعى ساخت و در اين روز قاعدۀ تهديد را تمهيد نموده، اهل كوفه را بترسانيد، اما چون مسلم بن عقيل از آمدن پسر زياد خبر يافت، خوفى عظيم بر دل او مستولى گشته، به شب از سراى مختار برون آمد و به خانۀ هانى بن عروه رفت و گفت: اى هانى. من در اين شهر غريبم و تو مردم كوفه را مىدانى پناه به تو آوردهام تا مرا حمايت كرده و از شرّ دشمن نگاه دارى، هانى قبول فرمود، و حجرهاى در حرم خود براى وى مرتّب داشت و گفت به سعادت درآى و به سلامت قرار گير.