روضة الشهداء - کاشفی، ملا حسین - الصفحة ٣٤٥ - باب نهم در رسيدن امام حسين (ع) به كربلا و محاربه شديد او با اعداء
مىدانيم، بايد كه متوجه اين جانب شوى. «تا در قدم تو جمله جان افشانيم»
اكنون كه به قول شما آمدهام به مكرهاى نهانى، قصدهاى ناگهانى مىكنيد و آبگينۀ دلهاى نازك ما غريبان را به سنگ غدر و جفا درهم مىشكنيد اگر از نايرۀ مكر شما كه متاع صبر و سكون مرا سوخته، حرفى به گوش كوه فرو خوانم فى الحال صفت بستّ الجبال بسّا برو پديد آيد، و اگر از صاقعۀ جور شما كه بناى شكيبائى اصحاب مرا از بنياد برانداخته رمزى به روز روشن نمايم در زمان اثر «ظُلُمٰاتٌ بَعْضُهٰا فَوْقَ بَعْضٍ» [١]از او ظاهر گردد، و حالا به سبب شما دار لملك راحت را از يغماى لشكر اضطراب خراب مىبينم و سفينۀ آمال را از هبوب عواصف ملال، در غرقاب انقلاب مىيابم.
درياى غصّه را بن و پايان پديد نيست
كار زمانه را سرو سامان پديد نيست
دارم درون جعبۀ دل، صد هزار تير
پنهان چنانكه، يك سر پيكان پديد نيست
پس يك يك از رؤساى كوفه را كه در آن لشكر بودند، نام برده گفت: اى عمر سعد! و اى عمرو بن الحجاج! و اى شبث بن ربعى! و فلان و فلان شما نامهها به جانب من نوشتهايد و اكنون در برابر من آمده، قاصد خون من گشتهايد! ايشان جواب دادند كه ما از اين مكاتيب خبر نداريم. امام «عليه السلام» نامههاى ايشان را همراه داشت بديشان نمود. ايشان انكار بليغ كرده گفتند اين صحايف بىوقوف ما قلمى شده امام حسين (ع) از كذب و غدر ايشان متحيّر شد و فرمود تا آن مكتوبات را در آتش افكندند. پس فرمود كه «الحمد للّه و المنّه» كه حجّت بر شما تمام كردم و شما را بر من حجّتى نيست عمر سعد پيش آمد و گفت اى حسين اين سخنان هيچ نتيجه نمىدهد، يا يزيد را بيعت مىكنى، يا تو را به ضرب تيغ هلاك مىسازيم. پس تيرى در كمان نهاد و گفت: اى اهل كوفه! گواه باشيد و فردا نزد امير جليل يعنى عبيد اللّه زياد اقامت شهادت نمائيد كه اوّل كسى كه تير به لشكرگاه حسين انداخت من بودم پس آن تير را به جانب امام حسين «عليه السلام» افكند امام محاسن مبارك خود به دست گرفت و فرمود كه غضب خدا بر يهود وقتى اشتداد يافت كه گفتند، عزير پسر خداست و خشم الهى بر نصارى زمانى مشتدّ گشت كه افترا
[١] -سورة النّور آيه ٤٠.