روضة الشهداء - کاشفی، ملا حسین - الصفحة ١٧٤ - باب چهارم در بعضى از احوال سيّدة النّساء فاطمة زهرا (عليها السلام)
از مقدم مبارك سلطان كاينات
أضعاف اين چنين بركتها غريب نيست
در منزل مبارك زهرا و مرتضى
اين صورت ار وقوع پذيرد، عجيب نيست
و چون فضائل بتول عذرا و مناقب فاطمه زهرا نه محيطيست كه پايان و كنارى دارد به تحرير و تقرير شمّهاى از وفات آن حضرت اشتغال كنيم و از آن قصّه مشتمل بر غصّه دو سه كلمه بياريم راويان صادق الروايه و مخبران ظاهر الدّرايه آوردهاند كه: «هيچ كس را الم مفارقت حضرت رسالت (ص) چنان در بود كه فاطمه را در آن زمان كه حضرت رسالت (ص) درگذشت فزعى در مدينه افتاده آسمان به گريه و زمين به لرزه درآمدند ناله پريان به گوش آدميان رسيد فغان ملائكه از ذروۀ عرش مجيد برگذشت اهل مدينه را از زنان و مردان جگر از اين غصّه چاك شد و دل از وقوع اين قضيّه غرقه خوناب گشت ألم مفارقت سيّد عالم (صلى اللّه عليه و آله و سلّم) اساس طرب از دل صحابه برانداخت و مشرب صافى اهل بيت را به خس و خاشاك اندوه و تعب، مكدّر ساخت.
آن سرو خوش خرام چو اندر چمن نماند
بر طرف باغ زيب گل و ياسمن نماند
يعقوب وار ديدۀ نرگس سفيد شد
از درد آنكه، يوسف گل پيرهن نماند
در اين اثنا على مرتضى نزديك فاطمه آمد كه اى دختر خير البشر امروز در مدينه قيامت است اگر خواهى كه من از تو خشنود باشم آواز خود را به كسى مشنوان گفت چگونه كنم؟ گفت صبر كن تا شب درآيد؟ آنگاه به سر تربت آن حضرت (صلى اللّه عليه و آله) برو و زيارت كن فاطمه آنچنان كرد چون شب درآمد و مردمان بياراميدند و مسجد خالى شد على به خانه آمد فاطمه را بيهوش ديد افتاده زمانى صبر كرد تا به هوش آمد و چون چشمش به على افتاد گفت يا ابا الحسن از شب چه وقتست؟ گفت ثلثى يا بيشتر گذشته گفت اكنون دستورى هست تا بيرون آيم على گفت بيرون آى امّا به آواز بلند گريه مكن. فاطمه خواست برپاىخيزد بيفتاد على دستش گرفت و به سر روضه مقدّسه آن حضرت آورد فاطمه را چون نظر بر آن مشهد منوّر و مرقد مطهّر افتاد بناليد و گفت «مالك و التّراب» ؟ اى گوهر پاك ترا با حفرۀ خاك چهكار؟
در خسوف دل خاك آن رخ چون ماه دريغ
آفتابى به زوال آمده ناگاه دريغ