روضة الشهداء - کاشفی، ملا حسین - الصفحة ١٧٦ - باب چهارم در بعضى از احوال سيّدة النّساء فاطمة زهرا (عليها السلام)
انبياء اوّل آدم كه در فراق بهشت چندان بگريست كه گويا رود در رخسارۀ وى پيدا شد.
دوم يعقوب كه در فراق يوسف چندان گريه كرد كه چشمش سفيد شد. سوم يوسف كه در زندان شب و روز گريستى چنانچه همۀ اهل زندان به تنگ آمده به زليخا پيغام فرستادند كه اين غلام ما را از گريه خود رنجه دارد زليخا پيغام فرمود تا غرفۀ علىحده براى وى ترتيب كردند تا آنجا مىگريست و آواز او به زندانيان نمىرسيد.
امّا از اهل بيت يكى فاطمه بود كه در فراق پدر چندان بگريست كه اهل مدينه به وى پيغام كردند كه اى فاطمه لقد آذيتنا ببكائك بدرستى كه ما را رنج مىرسانى به بسيارى گريۀ خود، حضرت بتول عذرا بعد از آن به مقابر شهدا مىرفت و مىگريست.
دوم حضرت امام زين العابدين على بن الحسين عليهما السلام بود كه بعد از واقعۀ كربلا چهل سال به زيست و هيچ بار طعام پيش وى نياوردندى مگر كه چندان گريستى كه آن طعام از آب چشم مباركش غرقه شدى و آن حضرت را غلامى بود مفلح نام روزى با وى گفت يا بن رسول اللّه چند مىگرئى مىترسم كه از گريه هلاك شوى فرمود كه اى مفلح چه كنم؟ هرگاه برمىانديشم از صحراى كربلا كه پدرم را با برادرانم و عموهايم و جماعتى از خويشان و گروهى از دوستان را در حضور من شهيد كردند نمىتوانم خود را از گريه نگاه دارم و اگر به قدر اندوهى كه در دل منست بگريم هيچ احدى را طاقت مشاهدۀ آن نباشد.
گر به قدر سوزش من چشم من بگريستى
مرغ و ماهى از غم من تن به تن بگريستى
صد هزاران ديده بايستى دل ريش مرا
تا به هر يك خويشتن بر خويشتن بگريستى
ديدهاى بخت من بيدار بايستى كنون
تا بدى حال من بر حال من بگريستى
آنچه از من گمشده گر از سليمان گم شدى
هم سليمان هم پرى هم اهرمن بگريستى
آوردهاند كه: «چون دو ماه و نيم و به قولى سه ماه و پنج روز و به روايتى شش ماه از وفات سيد كائنات عليه افضل الصّلوات و اكمل التحيات بگذشت فاطمه را هيچ رنجى و المى نبود جز غم فراق پدر و تقدّم اصحاب بر على و تصرّف ايشان در فدك روزى مرتضى على عليه السلام به حجره درآمد فاطمه را ديد كه قدرى آرد خمير كرده بوده تا