روضة الشهداء - کاشفی، ملا حسین - الصفحة ٣٩٨ - باب نهم در رسيدن امام حسين (ع) به كربلا و محاربه شديد او با اعداء
از غم و حسرت ياران وفادار دريغ
ترك احباب گرفتند به يك بار دريغ!
با لب تشنه به خون غرقه برفتند افسوس
ما بمانديم به صد حسرت و تيمار دريغ!
ديگر بار شاهزادۀ مؤتمن، اعنى عبد اللّه بن حسن، دست توكّل در حبل المتين حسبى اللّه استوار كرد. و پاى در ركاب و ما توفيقى الاّ باللّه آورده دل از دنيا و ما فيها برداشت و عنان اختيار به قبضۀ ارادت آفريدگار بازگذاشت.
روان كرد رخش عنان تاب را
برانگيخت چون آتش آن آب را
و روى به لشكر مخالف آورده، مبارز طلبيد و هيچ كس را داعيه حرب او نشد و هر چند عمر سعد مبالغه مىكرد كسى سخن او را نمىشنيد. پسر سعد در غضب شده لشكر خود را دشنام مىداد و نفرين مىكرد. يوسف بن الأحجار اسب فرا پيش راند كه يا بن سعد منشور ملك رى تو گرفتهاى، و علم سپهسالارى تو برافراشتهاى، چرا خود پيش نمىروى؟ و ما را نكوهش مىكنى؟ عمر سعد جواب داد، كه مرا امير جليل نفرموده كه به خود حرب كنم بلكه اين لشكر را در فرمان من كرده تا ايشان را به حرب فرستم پس تو را فرمان من بايد برد، نه مرا فرمان تو برو و به اين پسر حرب كن و اگر نه از تو شكايت پيش پسر زياد كنم يوسف بن الاحجار بترسيد و مركب برانگيخته به مصاف عبد اللّه آمد و از گرد راه نيزه حواله سينه عبد اللّه كرد شاهزاده طعنه او را رد كرده نيزهاى بر حلقومش زد كه سر سنان از قفايش آشكارا شد و آن شقّى نگونسار از مركب درافتاد و جان بداد. پسرش طارق بن يوسف چون حال پدر بدين گونه مشاهده كرد، روى به مصاف عبد اللّه آورد و زبان به بيهوده گشاده و رسم حيا و ادب بر يك طرف نهاده دشنام مىداد و سخنان ناسزا مىگفت. عبد اللّه را طاقت طاق شد. به نيزه بر طارق حمله كرد و طارق به سبكدستى تيغ براند و نيزه عبد اللّه را بدونيم كرد و خواست كه همان تيغ را بر عبد اللّه فرود آرد، كه عبد اللّه مركب بتازيد و سر دست او را با تيغ در هوا بگرفت و چنان دستش را برتافت كه استخوان ساعدش درهم شكست و تيغش بيفتاد عبد اللّه بدست ديگر كمرش بگرفت و بهر دو دست از خانه زينش در ربوده چنان بر زمين زد كه همه استخوانهايش خرد شد و اين طارق را ابن عمّى بود نامش مدرك بن سهل، از كشتن پسر