روضة الشهداء - کاشفی، ملا حسین - الصفحة ١٠٢ - باب دوم در جفاى قريش و ساير كفّار با حضرت سيد ابرار عليه صلوات اللّه
در وقت رحلت خديجۀ كبرى به حجرۀ طاهره درآمد خديجه از شدّت مرض شكايت كرد خواجه به گريست و او را دعاى خير گفت و فرمود اى خديجه! بهشت مشتاق ديدار تست خديجه گفت يا رسول اللّه! من از مرگ باك ندارم ولى بر مفارقت از صحبت تو مىگريم، و حسرت مىخورم.
ز مرگ بيم ندارم ولى از آن ترسم
كه من به ميرم و تو جان ديگران باشى
يا رسول اللّه! من از دختران خود خاطر جمع كردهام و هر كدام سامانى و خان و مانى دارند امّا فاطمۀ من، هنوز سرانجامى ندارد او را خود متكفّل شده به ديگرى نگذارى حضرت به حضور وى فاطمه را طلبيد و در بر گرفت و گفت فاطمه پارۀ جگر من است أمّا چون فاطمه عليها سلام مادر بزرگوار خود را در سكرات ديد فرياد بركشيد و روى در روى مادر مىماليد و زار زار در مفارقت وى، مىناليد و چگونه كسى از فراق ناله نكند و از سوز هجران نعره بىخودانه نزند چون مفارقت دوستان بناى صبر را برمىاندازد و مهاجرت ياران روزگار، بازماندگان را سياه و تيره مىسازد.
روز ما را ساخت چون شب تيره آن ماه از فراق
چند سوزيم از فراق، آه از فراق، آه از فراق
آگهند از ماه تا ماهى كه هر شب مىرود
آب چشمم تا به ماهى، آه تا ماه از فراق
در كتاب مبكيات از امام وقار رحمه اللّه مذكور است كه چون خديجه خاتون (رضى اللّه عنها) را عمر به پايان رسيد و دانست كه وقت رحلت است سيّد عالم را فرمود كه يا رسول اللّه دمى پيش من بنشين تا ديدار آخر من تو را ببينم و ذوق لقاى ترا توشۀ آخرت سازم و به زبان نياز وداع آخرين عرض كنم حضرت پيش وى به نشست خديجه گفت يا رسول اللّه عمرى در خدمتت به سر بردم و حالا پيك اجل آمده است و من مىميريم.
ملتمس من آن است كه در قيامت مرا بازجوئى و سخن من با حق سبحانه بگويى و عفو مرا درخواست كنى و مهم من به شفاعت راست كنى. ديگر اگر در خدمت تقصيرى از من در وجود آمده باشد عفو فرمائى و مرا به حلّ كنى و ديگر فاطمه من خردست و