روضة الشهداء - کاشفی، ملا حسین - الصفحة ١٧١ - باب چهارم در بعضى از احوال سيّدة النّساء فاطمة زهرا (عليها السلام)
طعام نيست و حسن و حسين بىطاقت شده از غايت جوع مىگريستند مرا از گريۀ ايشان، گريه آمد و على هم مىگريست و ما از شما پنهان مىداشتيم امّا امروز از حسن و حسين سخنى شنودم كه طاقتم طاق شد با هم مىگفتند كه آيا هيچ كودكى اينچنين گرسنه باشد كه مائيم؟ جهان بر چشم من تاريك گرديد اى پدر چه گوئى اگر بندهاى با خداوند خود خواهد كه در مناجات گستاخى كند عيبى نباشد؟ سيّد عالم (صلى اللّه عليه و آله) فرمود كه نه اى فرزند خداى تعالى گستاخى بندگان را دوست مىدارد و فاطمه به خانه درون رفت و دو ركعت نماز گزارد و چون از نماز فارغ شد دستها برداشته به زبان نياز مناجات آغاز كرد و گفت خداوندا! تو مىدانى كه زنان را به مقدار پيغمبران قدرت و قوّت نيست اگر حضرت ترا با پدرم سرّى هست كه به قوّت ابيّت عند ربى يطعمنى و يسقينى تحمّل گرسنگى باشد مرا طاقت آن سرّ نيست يا مرا طاقت ده يا از اين اندوه راحت بخش اين بگفت و بيهوش شد جبرئيل آمد كه يا رسول اللّه برخيز حضرت فرمود كه چه بوده گفت نالۀ فاطمه فرشتگان را در خروش آورده او را در باب خواجۀ عالم صلى اللّه عليه و آله و سلّم بياورد و فاطمه را بيهوش افتاده ديد نشست و سر مبارك وى را از زمين برداشته در كنار گرفت رائحۀ گيسوى مشكبار حضرت به مشام وى رسيد و به هوش بازآمده برخاست و سر در پيش افكنده بايستاد حضرت دست بر سينه وى نهاد و گفت خدايا! وى را از گرسنگى ايمن گردان! فاطمه فرمود كه بعد از آن دعا تا من بودم هرگز ديگر گرسنه نشدم.
اى عزيز! نپندارى كه ايشان را اگر دنيا بايستى بايشان ندادندى بلكه ايشان به اختيار خود طريق رياضت مسلوك مىداشتند و الاّ دعاى آن حضرت و اهل بيتش بر درگاه الهى، مستجاب بود.
در معارج آورده كه روزى حضرت مصطفى (صلى اللّه عليه و آله) به خانه فاطمه آمد و پرسيد كه اى دختر چگونه مىگذرانى؟
گفت اى پدر بزرگوار من و اولاد من با پدر فرزندانم سه روز است كه از طعام نچشيدهام بلكه بوئى از مطعومات نشنيده حضرت دست مبارك برآورد و دعا فرمود: كه اللّهم أنزل على محمّد و أهل بيته كما أنزلت على مريم بنت عمران خدايا. روزى