روضة الشهداء - کاشفی، ملا حسین - الصفحة ٢٩٥ - باب هشتم در شهادت مسلم بن عقيل بن أبي طالب و بعضى از فرزندان او
آمد و غوغاى مردم فرو نشست. ايشان را از زندان بيرون آورد و به سر راه قادسيّه رسانيد و انگشترى خود، به ايشان داد و گفت اين راه امن است. برويد تا به قادسيّه رسيديد، آنجا برادر مرا طلب كنيد و اين خاتم را نشانى به وى دهيد. تا شما را به مدينه رساند، ايشان مشكور را دعا گفتند و روى به راه نهادند و چون به حكم «لا راد لقضائه» گره تقدير را به سر انگشت تدبير نمىتوان گشاد. و به فحواى «و لا معقّب لحكمه» مقتضاى قضا را به چارهگرى تغيير و تبديل نمىتوان داد.
قضا به تلخى و شيرينى اى پسر رفتست
اگر ترش بنشينى قضا چه غم دارد
حقّ سبحانه، چنان مقدّر و مقرّر كرده بود. كه آن دو يتيم غريب هر چند زودتر به پدر مظلوم و شهيد خود رسند. لا جرم بار ديگر راه گم كردند و آن شب تا روز مىگرديدند چون روز روشن شد نگاه كردند هنوز بر در شهر بودند، برادر بزرگ با خردتر گفت: اى برادر هنوز ما بر در شهريم. مبادا كه جمعى به ما رسند و بار ديگر به قيد ايشان گرفتار گرديم، پس بنگريستند و بر دست چپ ايشان خرماستانى بود، روى بدانجا نهادند و بر لب چشمه درختى ديدند، سالخورده و ميان تهى شده، به ميان آن درآمده قرار گرفتند و چون وقت نماز پيشين درآمد، كنيزك حبشى آمد و آفتابه در دست چون به لب چشمه رسيد نگاه كرد عكس آن دو جوان در چشمه مشاهده نمود، حيران بماند. دل صورت زيباى تو در آب روان ديد، بىخود شد و فرياد برآورد كه ماهى؟ كنيزك بالا نگريست چه ديد.
دو گل از گلشن دولت دميده
دو سرو از باغ خوبى سر كشيده
دو ماه از برج خوبى رخ نموده
ز ديده چشمۀ باران گشوده
يكى مانند مهر، از دلربائى
يكى چون آب خضر، از جانفزائى
گل رخسارشان زير كلاله
شده از گريه خونين همچو لاله
لب آن گشته خشك از آتش غم
رخ اين مانده تر از اشك ماتم
چون كنيزك را نظر بر جمال با كمال آن دو اختر فرخنده فال، اوج عزّت و اقبال افتاد. به تماشاى آن دو آفتاب برج هدايت و رشاد، آفتابه از دست بنهاد، و پرسيد چه شما چه كسانيد؟ و چرا در ميان اين درخت پنهانيد؟ ايشان فرياد بر كشيدند كه ما دو