روضة الشهداء - کاشفی، ملا حسین - الصفحة ٢٧٣ - باب هشتم در شهادت مسلم بن عقيل بن أبي طالب و بعضى از فرزندان او
مسلم روى به راه آورده مىگريست و مىرفت. گفتند: اى مسلم از مرگ مىترسى؟ كه مىگريى؟ گفت نى از مفارقت، امام حسين مىگريم كه با او خو گرفته بودم و هرگز از خدمت او دور نرفته مىترسم، كه ديگرش نبينم و از بوستان وصلش ميوۀ لقاء نچينم لا جرم.
مىروم و ز سر حسرت بقفا مىنگرم
خبر از پاى ندارم كه زمين مىسپرم
ميروم بىدل و بىيار و يقين مىدانم
كه من بىدل بىيار نه مرد سفرم
پاى مىپيچم و چون پاى سرم مىپيچد
بار مىبندم و از بار فرو بسته ترم
سوز فراق سوختهاى داند كه به داغ هجران يارى گرفتار شده باشد، و درد افتراق، كسى شناسد كه در بيمارستان جدائى سر بر بالين هلاكت نهاده بود.
نواى درد من مرغى شناسد
كه او از آشيانى دور ماندست
چگونه ز آتش حسرت نسوزد
دلى كز دلستانى دور ماندست
القصّه، مسلم به مدينه رسيده در شب به شهر درآمد، به روضه حضرت پيغمبر «صلّى اللّه عليه و آله» رفت و نماز زيارت گزارده شرايط طواف به جاى آورده، روى به منزل خود نهاد و او را دو فرزند خرد بود، كه ايشان را بسيار دوست داشتى. و بر مفارقت ايشان صبر نتوانستى كرد، با خود همراه ساخت و ساير اهل و عيال را به درود كرده، دو دليل به مزد گرفت تا او را از راه باديه به كوفه رسانند، قضا را دليلان راه را گم كردند و از تشنگى هلاك گشتند و مسلم با فرزندان به هزار محنت به آب رسيد امّا از آتش هجران امام حسين (ع) مىسوخت.
مىزنم هر نفس از درد فراقت فرياد
آه اگر ناله زارم نرساند به تو باد
چكنم گر نكنم ناله و فرياد و فغان
كز فراق تو چنانم كه بدانديش تو باد
امّا چون مسلم به كوفه رسيد، در سرائى كه به دار مختار مشهور بود فرود آمد و دوستان خبر يافته نزد وى مجتمع گشتند و وى نامه امام حسين را بر ايشان خواند و آن جماعت به آواز بلند گريسته، فرياد وا شوقاه بركشيدند، و روز به روز مردم كوفه به خدمت او مىرفتند و اظهار اطاعت و انقياد مىكردند. تا جمعى كثير به دائره بيعت در آمدند و مسلم نامه نوشت به امام حسين كه «يا بن رسول اللّه» مردم كوفه رغبت بسيار