روضة الشهداء - کاشفی، ملا حسین - الصفحة ٦٠ - باب اول در ابتلاى جمعى از انبياء عليهم التحيّة و الثناء
برادران چون ديدند كه يهودا يوسف را در زير دامن حمايت خود جاى داد دست تعدى در آستين ادب كشيده از سر كشتن او در گذشتند «وَ أَجْمَعُوا أَنْ يَجْعَلُوهُ فِي غَيٰابَتِ اَلْجُبِّ» [١]و راى ايشان بر آن قرار گرفت كه وى را در چاه افكنند و در سه فرسخى كنعان چاهى بود عميق و از طريق جاده دور افتاده او را به سر آن چاه كشيدند يوسف چنگ در دامان يك يك مىزد فايده نمىكرد گاه بزرگى پدر، و گاه خردى خود را شفيع مىآورد و سود نمىداشت از ابر ديده آب حسرت مىباريد امّا از زمين همت برادران گياه وفا نمىرست. نسيم آه از گلشن دلش مىوزيد ولى در روضه شفقت ايشان غنچه مهر نمىشكفت. يوسف در پاى ايشان مىافتاد و به زبان حال مضمون اين مقال ادا مىنمود.
ياران غمم خوريد كه بىيار ماندهام
در خار زار هجر، گرفتار ماندهام
يارى دهيد، كز در او دور گشتهام
رحمى كنيد كز غم او زار ماندهام
يوسف چون ديد كه از سر بيداد او نمىگذرند و به نظر مرحمت به حال زار او نمىنگرند فرمود كه مهلتم دهيد تا دو ركعت نماز گزارم. گفتند تو نماز گزاردن چه دانى؟ گفت آخر پيغمبرزادهام و با پدر بسيار در محراب طاعت بر پاى ايستادهام. يهودا برادران را درخواست كرد تا يوسف را گذاشتند دو ركعت نماز گزارد و بعد از نماز روى بر خاك نياز نهاد و گفت خدايا خود را به تو سپردم و زمام مهام خود به قبضۀ تقدير تو بازدادم.
ما بندهايم و مصلحت ما رضاى تست
خواهى ببخش و خواه بكش رأى رأى تست
چون از مناجات فارغ شد برادران گفتند پيرهن بيرون كن گفت هيهات هيهات زنده را عورتپوش مىبايد و مرده را بىكفن نمىشايد پيرهن بگذاريد اگر بميرم بىكفن نباشم، و اگر نميرم ستر عورتى باشد گفتند البته پيرهن بيرون كن و غرض ايشان آن بود كه پيرهن خونآلود پيش پدر برند و گويند او را گرگ از هم دريد و اينك پيراهن خونآلود گواه حالست. يوسف به دو دست گريبان خود گرفته بود و ايشان به قوّت دست وى
[١] -سوره يوسف، آيه:١٥.