روضة الشهداء - کاشفی، ملا حسین - الصفحة ٦١ - باب اول در ابتلاى جمعى از انبياء عليهم التحيّة و الثناء
دور كرده و پيراهن از سرش بركشيدند و رسن بر ميان او بسته در آن چاه فرو گذاشتند.
ميانش را كه بودى موى مانند
به پشمين ريسمان دادند پيوند
كشيدند از بدن پيراهن او
چو گل از غنچه عريان شد تن او
فرود آويختند آنگه به چاهش
به چاه انداختند از نيمه راهش
همين كه يوسف (ع) را به چاه فرو گذاشتند گفت اى برادران! هر چه كردنى بود كرديد و هر چه خواستيد از جفا به جاى آورديد، اكنون شما را نصيحتى مىكنم به گوش حال بشنويد و از سخن من بيرون مرويد گفتند: چه نصيحت مىكنى؟ گفت آن كه پدر را نيكو داريد و جانب او فرومگذاريد و چنان مسازيد كه او داند كه شما با من چه كردهايد؟ مبادا بر شما خشم گيرد و شما را عقوبت كند اگر شما را قوّت آن هست كه با من جفا كنيد مرا طاقت آن نيست كه شما به عقوبت پدر در مانيد. روبيل از اين سخن روى در هم كشيده كارد بر رسن زد يوسف در نيمه چاه بود كه رسن بريده شد گفت دريغ كه ديدار پدر ناديده رشته اميد از زندگى منقطع شد و در تك چاه فنا افتادم دل از جان برداشت و خود را به كلى به حق واگذاشت ندا رسيد به جبرئيل كه ادرك عبدى درياب بنده مرا، جبرئيل به يك پر زدن از سدرة المنتهى به ميانه چاه رسيد و يوسف را در هوا به گرفت يوسف بىهوش شده آهسته آهسته او را به تك چاه رسانيد و بر بالاى سنگى خوابانيد خطاب آمد كه اى جبرئيل از جامههاى بهشت ببر و در وى پوشان و از شربتهاى بهشت او را به نوشان و سر او را در كنار خود نه و پر با فر خود را در جراحتهاى او بمال تا بهتر گردد و چون به هوش بازآيد سلام ما را به وى برسان و بگوى هيچ غم مخور كه ما ترا براى تخت و جاه آفريدهايم نه براى تحت چاه. جبرئيل گفت الهى اجازت ده تا خود را به صورت يعقوب (ع) به وى نمايم تا زمانى تسلّى يابد فرمان خدا در رسيد كه چنان كن جبرئيل به صورت يعقوب (ع) برآمده سر يوسف را در كنار نهاد يوسف (ع) به هوش بازآمده سر خود را كنار پدر ديد، هر دو دست در گردن روح الأمين كرد و فرياد بركشيد كه يا أبتاه! كجا بودى كه برادران بر من جفا كردند و مرا از خدمت تو جدا كردند و ترا نيز به فراق من مبتلا كردند و مرا سر و پاى برهنه، در بيابان مهلك دوانيدند و آنچه از جفا و