روضة الشهداء - کاشفی، ملا حسین - الصفحة ٤٦٠ - باب دهم در وقايعى كه به اهل بيت عصمت (ع) بعد از واقعۀ كربلا پيش آمده است
علف بسيار داشت فرود آمدند چون شب درآمد در خدمت شهربانو كنيزكى بود به غايت زيبا روى و او را شيرين گفتندى، در لطافت شيرين زبان بود و در ملاحت ليلى دوران.
دو شكر چون عقيق آب داده
دو گيسو چون كمند تاب داده
پيش شهربانو آمد و آغاز گريستن كرد و سبب گريه او آن بود كه شهربانو را در آن روز كه به مدينه آوردند. صد كنيزك با او بود آن شب كه به شرف زفاف امام حسين «عليه السلام» مشرّف گشت. پنجاه كنيزك را آزاد كرد و چون حضرت امام زين العابدين «عليه السلام» متولّد شد چهل كنيزك ديگر را خظ آزادى داده با وى ده كنيزك ماند. در ميانه ايشان شيرين به حسن يكتا و به جمال بىهمتا بود.
روزى شيرين به خانه درآمد و شهربانو با امام حسين «عليه السلام» نشسته بود آن حضرت در شيرين نگريست و به مطايبه گفت: اى شهربانو، شيرين عجب روى برافروختهاى دارد؟ شهربانو گمان برد كه امام حسين «عليه السلام» را ميلى به وى پديد آمده گفت: يا بن رسول اللّه او را به تو بخشيدم. حضرت امام دريافت كه او چه گمان برده است فى الحال گفت من هم او را آزاد كردم. شهربانو برجست و سر عيبۀ جامۀ خود بگشاد و خلعتى نفيس قيمتى در شيرين پوشانيد امام حسين «عليه السلام» فرمود: كه تو چندين كنيزك آزاد كردى و هيچ كدام را مثل اين جامه نپوشانيدى؟
شهربانو گفت: اى سيّد آنها آزاد كردۀ من بودند و شيرين آزاد كردۀ تو پس بايد ميان ايشان فرقى باشد. امام حسين «عليه السلام» او را دعا گفت و شيرين همچنان در ملازمت شهربانو مىبود تا در اين شب كه در پاى كوه منزل گرفتند. شيرين در حال شهربانو نگريست كه جامه فراخور حال خود نپوشيده بود، به يادش آمد از آن جامۀ مرصّع كه در نظر امام حسين «عليه السلام» بدو پوشانيده بود گريه بر وى غلبه كرد و از شهربانو اجازت طلبيد كه بدان قريه برود، غرضش آنكه اندك پيرايه كه با وى مانده بود بفروشد و از بهاى آن از جامههائى كه در آنجا مىبافند بخرد و براى شهربانو بياورد، امّا چون شيرين دستورى خواست شهربانو گفت تو آزادى و كسى تو را نگه ندارد و با اسيرى نمىگيرد هر جا كه دلت مىخواهد برو. شيرين برخاست و به كوه بالا رفته بر در حصار