روضة الشهداء - کاشفی، ملا حسین - الصفحة ١٠١ - باب دوم در جفاى قريش و ساير كفّار با حضرت سيد ابرار عليه صلوات اللّه
بر زبان راند و بعد از آن از مسجد بيرون آمده به انتقام ابو جهل روان شد چون به در خانه أبو جهل رسيد وى نشسته بود و جمعى از اشراف عرب با وى بودند و كمانى در دست حمزه بود بىمحابا بر سر ابو جهل زد چنانچه سرش به شكست و خون روان شد و گفت تو محمّد صلى اللّه عليه و آله را إيذا مىكنى؟ و دشنام مىدهى يكى از آن قوم برخاست كه يا ابا عماره غضبآلودهاى، ساعتى صبر كن تا آخر پشيمان نشوى حمزه گفت چرا پشيمان شوم من گواهى مىدهم كه خدا يكى است و محمّد صلى اللّه عليه و آله رسول اوست به حق و از اين ملّت بازنمىگردم و از اين قول رو نمىگردانم.
گشاد خويش چو در راه عشق مىيابم
به هيچ حال از اين راه رو نمىتابم
قريش كه اين سخن شنودند در غم و ملال بيفزودند و دين را قوّتى، و اسلام را عزّتى، پديد آمد و تقويت مسلمانان شد امّا چون كفّار ديدند كه اسلام روز به روز قوّت مىگيرد و كار آن حضرت رونق مىپذيرد بغض و حسد ايشان زياد شد و داعيه هلاك آن حضرت كرده با ابو طالب مجادله بسيار كردند و مهمّ را به محاربه و مقاتله قرار دادند ابو طالب، بنى هاشم و بنو عبد المطلب را جمع كرده در محافظت آن حضرت اتّفاق نمودند موحّدان و غير ايشان الاّ ابى لهب كه با ايشان متّفق نشد و بعد از آنكه اين قوم حريف قتال قريش نبودند به شعب ابو طالب درآمدند با كوچ و بنه خود حضرت رسالت را پاسبانى مىنمودند و قريش عهد كردند كه با آن طايفه، مخالطه و مناكحه و مكالمه نكنند و هيچ بديشان نفروشند و از ايشان نخرند و اگر كسى از شعب به جهت مهمّى بيرون آمدى او را بزدندى و ايذا كردندى و در موسمى هم كه بيرون مىآمدند آن بدبختان نمىگذاشتند كسى چيزى، بديشان فروشد سه سال بر اين منوال در شعب گرفتار بودند تا كار به اضطرار رسيد و شبها از گريه و زارى اطفال و ضعفاى اهل شعب، مردم مكّه در خواب نمىرفتند و بعد از سه سال كه حقّ سبحانه ايشان را خلاصى داد از شعب بيرون آمدند بعد از هشت ماه و بيست و يك روز ابو طالب عليه السلام وفات يافت و حضرت از فوت او بسيار ملول و محزون شد بعد از آن به سه روز يا يك ماه و پنج روز خديجه كبرى (سلام اللّه عليها) درگذشت و در خبر است كه سيد عالم صلى اللّه عليه و آله