روضة الشهداء - کاشفی، ملا حسین - الصفحة ٩٩ - باب دوم در جفاى قريش و ساير كفّار با حضرت سيد ابرار عليه صلوات اللّه
عمر پدر و مادر عمّار ياسر را به باد هلاكت دادند به ضرورت جمع كثير از اصحاب به اشارت آن سيّد احباب (صلوات اللّه و سلامه عليه) به جانب حبشه هجرت نمودند و چون ياران رسول صلى اللّه عليه و آله كم شدند كفّار در آزار و إضرار آن حضرت سعى بيشتر كردند روزى سيد عالم به جانب مقبره حجون مىرفت گذرش بر جمعى از صناديد عرب واقع شد، چون ابو جهل و عدىّ بن حمير و امثال ايشان كه بر سر راه نشسته بودند چون خواجه را به ديدند بايذاى او برخاستند و از سخنان ناخوش، هيچ باقى نگذاشتند آن حضرت به حكم وَ إِذٰا خٰاطَبَهُمُ اَلْجٰاهِلُونَ قٰالُوا سَلاٰماً [١]سر مبارك در پيش انداخته بىمجادله و مقاوله از ايشان بگذشت و در موضعى از گورستان ملول و محزون به نشست ابو جهل بيامد چنانچه به قول قبيح آن حضرت را آزرده بود به فعل شنيع نيز قاصد إيذا و اضرار او شد چنانچه بسى از زن و مرد بر آن مطّلع شدند و در آن وقت عمّ او حمزه به شكار رفته بود قضا را سه روز در كوه و صحرا گشته و شكارى به دست نياورده گرسنه و تشنه و خاكآلود به دروازه مكه درآمد كنيزك عبد اللّه جذعان در او نگريست و گفت اى حمزه تو را شكار به چه كار آيد؟ و اين عار به كجا برى كه با برادر زاده تو كردند؟ آنچه كه كردند؟ حمزه از اين سخن متغيّر شد و مجال استفسار نداشت به خانه درآمد و طعام طلبيد زنش سفره بينداخت و طعام حاضر ساخت حمزه نگاه كرد و زن خود را گريان ديد گفت: چرا مىگريى؟ جواب داد كه اى ابا عماره! چگونه نگريم كه يتيمى را از يتيمان شما بلكه رضيعى را از رضيعان شما كسى اين جفا روا ندارد كه با نور ديده هاشم و سرور سينۀ عبد المطلب واقع شد حمزه گفت روشنتر از اين بگوى گفت چه بگويم؟ آنچه ابو جهل با برادر زاده تو محمد صلى اللّه عليه و آله كرد، حمزه گفت چه حال عارض شد و چه صورت وقوع پذيرفت؟ امّ عماره گفت: اى سيّد! ابو جهل با جمعى از سفها او را گرفتند و چندان بزدند كه از پيشانى مباركش خون روان شد و ماه رخسارش را كه آفتاب از رشك آن مىسوزد بر زمين ماليدند حمزه گفت:
[١] -سوره الفرقان، آيه:٦٣.