روضة الشهداء - کاشفی، ملا حسین - الصفحة ٩٧ - باب دوم در جفاى قريش و ساير كفّار با حضرت سيد ابرار عليه صلوات اللّه
و جگرگوشه بتول عذرا و برادر با جان برابر حسن رضا بود.
در كنز الغرائب آورده از ابو جعفر همدانى كه او نقل كرده است از ابو عبد اللّه قاضى بصره كه آشنائى را ديدم نابينا گفتم تو پيش از اين بينا بودى و ديدهاى تو روشن بود چشم تو را چه رسيد؟ گفت ايّها القاضى من در لشكر پسر زياد بودم به كربلا چون آن واقعه هايله واقع شد و به وطن خود بازگشتم شبى نماز خفتن گزاردم و تكيه كردم خواب بر من غلبه كرد و در واقعه ديدم كه يكى بيامد و گفت إجابت كن رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله) را من در عقب وى روان شدم تا به خدمت آن حضرت رسيدم ديدم كه در مسجد پيش محراب نشسته است ندانستم كه مسجد آن حضرت است يا مسجدى ديگر و بر يمين و يسار او صحابه نشسته بودند و بر حوالى ايشان مردم بسيار ايستاده و امام حسين (ع) را ديدم در پيش آن حضرت به زانو درآمده و جامۀ خونآلود در تن اوست و آهسته با خود سخن مىگويد و يك يك از كشندگان امام حسين و اولاد و اخوان و اقربا و اصحاب وى را مىآوردند و حضرت رسالت (صلى اللّه عليه و آله) از روى غضب مىفرمايد اضربوه بالسّيف و أحرقوه بالنّار او را با شمشير بزنيد و به آتش بسوزانيد پس شمشير به ايشان مىزدند و چون شمشير بر يكى زدندى آتش به جستى و در وى افتادى تا بسوختى و باز زنده شدى و باز شمشير بر وى زدندى من چون آن حال مشاهده كردم بترسيدم و از جان خود بجستم و نزديك حضرت رسول اللّه دويدم و گفتم السلام عليك يا نبى اللّه آن حضرت نظرى از روى هيبت بر من انداخت و جواب سلام من بازنداد و ساعتى نيك درنگ كرد و گفت يا عدوّ اللّه حرمت مرا فرو گذاشتى و ادب مرا نگاه نداشتى عترت مرا بكشتى و از رسالت من ياد نكردى و از غضب من نينديشيدى گفتم يا رسول اللّه به خداى كه شمشير در روى هيچ يك از اولاد و اصحاب امام حسين نكشيدم و به نيزه، طعنه بر هيچ يك نزدم و تير در لشكرگاه وى نيانداختم همين بود كه در لشكر خصم بودم و نظاره مىكردم فرمود كه راست مىگوئى شمشير نزدى و نيزه نرسانيدى و تير نيفكندى و لكن كثّرت السّواد و ليكن سياهى لشكر بودى و تكثير سواد خصمان مىنمودى نزديك من آى چون من پيشتر رفتم طشتى ديدم پر از خون نزديك