روضة الشهداء - کاشفی، ملا حسین - الصفحة ٤٠٦ - باب نهم در رسيدن امام حسين (ع) به كربلا و محاربه شديد او با اعداء
زخمى رسيده، قدرى از عمّامه دريده، بر آنجا بست و ملول شده به لشكرگاه بازگرديد و قاسم سپر در دست گرفته آهنگ خصم خود كرد.
پسر ازرق ديگر باره تيغ برآورد، تا بر قاسم زند. اسبش به سر درآمد و از پشت مركب درافتاده سرش برهنه شد و بر سر موى دراز، داشت قاسم از پشت مركب دست ببازيد و موى او را بر دست پيچيده، مركب برانگيخت و او را از روى زمين دور برده، گرد ميدان بگردانيد پس از دست بيفكنده مركب بر او دوانيد. چنانكه همه اعضايش در هم شكست پس تيغ او را كه بس گرانمايه و قيمتى بود برداشت و نيز در ربود. و بايستاد و مبارز طلبيد. أزرق چون نگاه كرد بدان زارى و خوارى كشته شد. دود حسرت از كاخ دماغ او متصاعد شد زار زار به گريست پسر دوّم چون ديد كه پدرش مىگريد. اجازت ناخواسته به ميدان رفت و گرد قاسم گرديدن گرفت و گفت اى بىرحم، بكشتى جوانى را كه همه ولايت شام نظير نداشت قاسم گفت: يا عدوّ اللّه! هم اكنون تو را به برادرت در رسانم و درآمد و نيزه بر پهلوى او زد كه از ديگر جانب بيرون رفت. پس ديگر بار مبارز طلبيد برادر سوّم كه آن صورت بديد جامه بدريد و خاك بر سر كرده بخروشيد و نزديك پدر آمده دستورى طلبيد پدر وى را بغايت دوست مىداشت و اجازت نمىداد وى به گفتار پدر التفات نكرده بانگ بر مركب زد و نفرين كنان در برابر قاسم آمد، قاسم چون سخن بيهودۀ او استماع نمود نيزهاى بر شكمش زد كه از پشتش بيرون آمد ازرق ديد كه ديگر پسرش نيز كشته شد از اسب فرود آمده خاك بر سر مىكرد و سلاح بر خود مىآراست به عزيمت آنكه به حرب قاسم بيرون آيد. پسر چهارم نگاه كرد و پدر را بدان حال ديد از پدر هيچ نپرسيده بانگ بر اسب زد و در برابر قاسم آمده آغاز دشنام كرد. قاسم به جواب او التفات ننمود و آهنگ حرب او فرمود.
پسر ازرق نيزه حوالۀ قاسم كرده، شاهزاده تيغى كه در دست داشت بزد و دست راست او را با نيزه قلم كرد آن مدبّر برگشته روى به هزيمت نهاد و خون از وى مىرفت. چون نزديك لشكر خود رسيد از اسب درافتاد و جان بداد امّا چون ازرق، چهار پسر خود را كشته ديد جهان روشن، بر چشم وى تاريك گرديد. از غايت خشم، سلاح بر