روضة الشهداء - کاشفی، ملا حسین - الصفحة ٢٩٤ - باب هشتم در شهادت مسلم بن عقيل بن أبي طالب و بعضى از فرزندان او
نالۀ وا أبتاه وا غربتاه برآوردند. قاضى فرمود، كه: حالا محل اين فرياد و فغان نيست كه كسان عبيد اللّه زياد شما را مىطلبند، و منادى مىكنند كه ايشان در هر منزلى كه باشند اگر ما را خبر ندهند آن منزل را غارت كنيم، و صاحب منزل را به قتل رسانيم. و من در اين شهر به محبّت اهل بيت تهمت زدهام، و دشمنان در تفحّص و تجسّس حال منند، و من به جان شما و جان خود مىترسم، اكنون فكر كردهام كه شما را به كسى سپارم تا به مدينه رساند. ايشان از ترس ابن زياد از حال پدر فراموش كرده خاموش شدند. و قاضى هر يكى را پنجاه دينار زرد بر ميان بست و پسر خود اسد نام را گفت: كه امروز شنودم، كه بيرون دروازۀ عراقين كاروانى بوده و عزيمت مدينه داشتهاند. ايشان را ببر، و به يكى از مردم كاروان كه سيماى صلاح در جبين او ظاهر باشد بسپار، تا به مدينه برد، اسد در شب تار ايشان را پيش گرفت و از دروازه عراقين بيرون برد، قضا را كاروانيان همان زمان كوچ كرده بودند، و سياهى ايشان مىنمودند، اسد گفت: اى جوانان اينك قافله مىنمايد زود برويد تا به ايشان برسيد ايشان از پى كاروان روان شدند و اسد بازگرديد. اما چون قدرى راه برفتند، سياهى كاروان از نظر ايشان غايب شد و سراسيمه گشته، راه گم كردند. ناگاه عسسى چند. گرد شهر مىگشتند، بديشان باز خوردند چون دانستند كه فرزندان مسلم بن عقيلاند. فى الحال ايشان را گرفته بربستند، و امير عسسان دشمن خاندان بود، ايشان را هم در پيش پسر زياد آورد و ابن زياد فرمود تا ايشان را به زندان بردند و هم در زمان نامهاى به يزيد نوشت، كه پسران مسلم بن عقيل را كه دو طفلند، در سن هفت و هشت سالگى بعد از قتل پدر، ايشان را گرفتم و در زندان محبوس ساختم و مترصّد فرمان تا چه حكم صادر گردد. يا بكشم يا آزاد كنم، يا زنده به خدمت فرستم، و السلام. و نامه را به يكى داده به جانب دمشق فرستاد.
امّا راوى گويد كه: زندانبان مردى بود نيك اعتقاد و دوستدار اهل بيت، نام او مشكور چون آن دو شاهزاده را به زندان آورده و به وى سپردند و دانست كه ايشان چه كسانند؟ در دست و پاى ايشان افتاد و به منزل نيكو نشاند و طعامى حاضر كرد تا تناول فرمودند و همه روز كمر خدمت بر ميان بسته بود و در مقام ملازمت ايستاده، تا شب در